teenagers rock it

welcome

چهارشنبه 9 تیر 1395 08:06 ب.ظ

نویسنده : whcaw
hi guys!
welcome to our shitty web
خاب راسدش من وقتی ب چیزی معتاد میشم دگ نمیتونم ازش بیرون بکشم
مخصوصا اولین چیزا!
مث همی وب که اولین جایی بود که من تو نت باش اشنا شدم:/
بله میدونم دگ مگسم تو وب پر نمزنه ولی خب...
برا ادمی مث من یجور فرار از مشکلات:\محسوب میش
و هرچیزی دلم بخاد تو این وب مینویسم

نظرم بدین خوشااال میشم از صمیم هارتم
چنل تلگرام : bitchniallismine
اینستام: whcaw
-----------------------------------------------------------------------------
خب اگ هم منو بجا نیاوردین مهسا هسدم...یزمانی رینبودازل بود و یزمانی شدوگرل(کلا هویت دوسد)و الان وهکاو هسدم
yes my bitches let`s rock this shit and make our teenage web!




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 22 دی 1398  02:15 ب.ظ

Domestic violence

جمعه 15 فروردین 1399 11:15 ق.ظ

نویسنده : whcaw
می خواستم مطلبی در باب خشونت خانگی بنویسم.چون که بله!من باید در همه عرصه ها اظهار وجودیت "یا به قول شما بویی از ادب نبرده ها گه خوری" کنم.حقیقتا شما را که نمی دانم اما خودم کمابیش با چنین مقوله ای در زندگی نسبتا کوتاهم سروکاری داشته ام.شاید هم واقعا دارم پیازداغش را زیاد میکنم چون به نسبت کسانی که ناشناس در هایلایت های پیج های فمینیستی از خاطرات پرسوز و گدارشان می نویسند با کمربند سیاه و کبودم نکرده اند.با پشه کش به جانم افتاده اند که به اندازه کمربند سهمگین و دردناک نیست و به جای بنفش کمی قرمز میکند.بخواهیم کمی بیشتر صادق باشیم اکثر مواقع به همان دستانشان رضایت میدادند و واسطه دیگری را به کار نمی بردند.بگذارید یک مسئله را ازهمین ابتدا روشن کنم: ایا از پدرومادرم بابت این مسئله دلخورم و ان ها را باعث و بانی همه اتفاقات میدانم؟ حقیقتا خودمن نیز هنوز پاسخ قطعی ای برای این سوال نیافته ام.اما چون عاقبت جوینده یابنده است بگذاریم ببینیم کلمات سرانجام  ذهن درگیر و اشفته ام را به کجا می کشانند.برخلاف باقی اولین هایم اولین باری را که کتک خوردم را به خاطر نمی اورم.ولی مادرم ان را به یاد می اورد.دوسال و اندی داشتم و هنوز توانایی پوشیدن و دراوردن کفش هایم را نداشتم.پدرم ازاین بابت خیلی عصبانی شد چون من زبان ادم را خیلی خوب هم حالی ام میشد و بقیه بچه های دوسال و اندی سن که خیلی خوب هم حالی اشان نمی شد و برخلاف من تک زبانی حرف میزدند بلد بودند و من نه!و دوتا توکمری مرا وادار کرد که فرایند یادگیری را سریع تر کنم و خیلی هم بیخیال نباشم.نتوانستم ان شب یاد بگیرم ولی چند شب بعدش با تمرینات متوالی بالاخره توانستم.بگذارید برایتان کمی توضیح دهم که چرا نمی توانستم کفش هایم را درست به پا کنم...معمولا وقتی این حس دوران بچگی ام را برای دیگران توضیح میدهم مرا درک نمی کنند.شاید که کسی ازشما من ان زمان را بفهمد...در دوران طفولیتم بزرگترین مشکل من برقراری توازن بود.و اگر قدری والدینم بیشتر دقت میکردند شاید بهتر متوجه میشدند.فقط یک اشپز بودم ولی اش هایم یا شور میشد یا بی نمک!دقیق تر که توضیح دهم...تا به حال هنگام خواب دیدن برایتان پیش امده که خواسته باشید فعالیتی فیزیکی را انجام دهید و انگار انگشتانتان یکجورهایی با بی حسی ای مطلق به هرجایی چنگ می زند جز شی ای که قصد برداشتنش را دارید؟در دوران طفولیتم بازه ای طولانی را درخواب زندگی میکردم.صدایم یا انقدر بلند بود که همسایه های کوچه پشتی را هم شاکی کند یا انقدر یواش که کسی حرف هایم را نمی شنید.می خواستم کلاه به سر کنم اما تصادفا کلاه بر دماغ میکردم.به من میگفتی یک گام نزدیکتر بیا و من ناگهان به تو چسبیده بودم و تعریفم از یک گام کمی متفاوت بود.با همه این توجیه ها و سفسطه بافی ها من در مهارت های پایه ضعیف بودم.بااین حال گمان نکنم والدین من واقعا ادم های بدجنسی بودند و من هم بچه بدقلقی بودم.برادرم یکبار هم در طول زندگی اش دست رویش بلند نشد.خیر دراین زمینه تبعیض جنسیتی ای درخانواده ما نبود.در زمان تربیت کردن من اولا شرایط کمی فرق داشت.والدینم تازه ازدواج کرده بودند "سرعت عمل فوق العاده ای در تولید مثل داشتند و فقط دوماه از وصلتشان گذشته بود که لک لک ها من را در شکم مادرم گذاشتند"و جوان تر و بی تجربه تر بودند و مادرم دوشیفت کار میکرد."با به دنیا امدن برادرم به یک شیفت رضایت داد"از همه این ها بگذریم کوروش از همان بدو تولد بچه سربه راه تری بود و ذاتا بچه خوبی بود"اگر الان هم کج خلقی هایی میکند و خلاف بزرگ مرتب نکردن تختش را مرتکب میشود تاثیر پذیری از خواهر بزرگترش است"دقیق تر بگویم حتی قبل از به دنیا امدنش بچه بهتری بود.من از همان ماه های چهارم به بعد لگد های ان چنانی میزدم و مادرم یک لحظه از لگدهای ناگهانی من جنین در امان نبود.اما کوروش جوری جاخوش کرده بود که گاهی اوقات مادرم به وجود موجودی زنده درون رحمش شک میکرد.کوروش وقتی نوزادی نه ماهه بود بیماری خیلی سختی گرفت و تا دم مرگ هم پیش رفت و این بیماری تقریبا تا سه چهارسالگی اش را تحت شعاع قرارداد باعث شد ان پسر نوزاد تپل مپل به بچه ریقویی نق نقو مبدل شود که کسی دلش نمی امد بهش تو بگوید.فرزند بسازی بود و باکمی صدای بلندتر از حد معمول شنیدن رنگ می باخت و هرکاری را که بگویی انجام میداد.اما من حتی بعد از مورد خشونت خانگی واقع شدن نیز ممکن بود با نگاهی طلب کار به تو خیره شوم و باز هم کار خودم را انجام دهم...انگار من بوده ام که تو را کتک می زده!حرص ادم را درمی اورد نه؟
چیز جالبی که در طی این سال ها متوجه شدم این بود که وحشت مورد ضرب و شتم واقع شدن تورا بیشتر از پا در می اورد تا خود ضرب و شتم. اصلی در روانشناسی هست که می گوید "اگر فرزندانتان را مورد ضرب و شتم خانگی قرار دهید بزرگسالی منفعل خواهد شد و اجازه می دهد دیگران نیز با او همان رفتار را داشته باشند" و بازهم من این اصل را کاملا نقض کردم و به قول دبیر دینی راهنمایی مان به استثنای خانوم رضائی "دیده ام که به تازگی گمان می کنید با دانستن فامیلی من گویی به راز خلقت پی برده اید و به خیال خود دیگر من را بی ابرو می کنید.اولا کدام ابرو؟دوما نمی خواهم ناامیدتان کنم ولی باید شما را از توهم خود fbi پنداری تان نجات دهم و بگویم نصف بیشتر افراد در مجازی فامیل من را می دانند و من سابقا با اسم و فامیل خود برای دیگران کامنت میگذاشتم:))"من بازهم ازین اصل مستثنی شدم.بارهای اول خودم را روی زمین می انداختم و گریه و شیون راه می انداختم.به مرور یاد گرفتم که اشک هایم را کنترل کنم و درحالی که از درد به خود می پیچم حرف های قلمبه سلمبه تر از دهانم بلغور کنم.یک بار که فکر کنم بدترین باری بود که کتک خورده بودم و دلم برای یک دل سیر گریه کردن لک زده بود و جایش تا چندروز مانه بود...در چشمهایشان زل زدم و با ÷وزخندی تیر خلاصی را زدم"اصلا هم درد نداش!"درحالی که از ته دل خواهش میکردم سریع تر من را به حال خودم رها کنند تا درتاریکی و کنج گوشه تاریک اتاقم خودم را خالی کنم.با گذر بیشتر زمان مقاومت کردن را یاد گرفتم.حقیقتا پدرم حتی زور و بازوی چندانی ندارد و مثل خودم فقط هاله ای قدرت را دارد که ناشی از روحیه سخت و شکست ناپذیرش است.و همین اعتماد به نفس و روحیه قوی اش بود که من را می ترساند و قبل از حتی زدن اولین ضربه خودم را به نشانه تسلیم روی زمین می انداختم.بخواهیم منصف باشیم ضربات دست مادرم حتی قوی تر از پدرم بود."این زن اگر قدری اعتماد به نفس داشت واقعا ترسناک میشد!"اما این خشونت ها حکم پنی سلین و واکسن برای من باکتری را داشتند که باعث میشد هربار مصمم تر از بار قبل شوم.و اخرین بار که مورد خشونت قرار گرفتم کلاس نهم بودم.و این بار خودم را زمین نزدم.جثه ام نسبت به سابق بزرگتر و قوی تر شده بود.و بالاخره به دشمن حقیقی ام که ترس خودم بود چیره شدم و مقابله به مثل کردم.و این بار شوک را در چشم های پدرم دیم چون انتظار کتک خوردن از دست دختر نحیفش را نداشت.برنده جنگ ان شب هرگز برای تماشاچیان مشخص نشد ولی هم من و هم او دردل می دانستیم که من ان شب برکسی چیره شدم.او نمی دانست برچه کسی ولی من دانستم و ان من ترسو بود.و مقابله به مثل نتیجه داد!پس از ان هیچ گاه نفهمیدم ...یا از اراده قوی من برای قمه قمه کردنش ترسید یا بالاخره به این نتیجه رسید که بااین شیوه تربیتی فقط یک هیولا پرورش داده.
این خشونت ها به من درس های مهمی هم داد.بخواهم مثالکی بزنم :
-مادرم پیراهنی جدید خریده بود که رنگ موردنظرش را نداشت.پیراهن را دوست داشت ولی باحسرت گفت"ای کاش بنفششو داشتن!"و روز بعدمن با قلم مو و گواش هایم به جان پیراهن بخت برگشته افتادم.ان روز پی بردم:تو مسئول براورده کردن ارزوهای دیگران نیستی و ان کار خدا یا فرشته ارزوهاست.فقط با یک لایه رنگ و قلم مو نمی توانی از کیوی نارگیل بسازی."باورتان بشود یا نه من فکر میکردم با رنگ ها و قلم مویم می توانم هرچیزی را به چیزی که می خواهم تبدیل کنم"
-گفته بودم اصولا ادم بدغذایی هستم؟یک بار استانبولی پلو جلو رویم را نمی خوردم و هنگام توضیح دادن دلیلم و بدمزه بودن ان غذا دست و پاهایم تصادفا به ظرف اصابت کرد و کلا غذا را وارونه کرد. ان روز پی بردم: موقع حرف زدن نباید دستها و بدنت را بیش ازحد تکان دهی. که بعدها فهمیدم که به چه اصل خفنی پی بره ام چون که ظاهرا این حرکت صفت انسان های دروغگو و بی اعتماد به نفس است.
شاید گمان کنید با همه این توضیحات ذکر شده من موافق تنبیه فیزیکی کودکان هستم که باید روشنتان کنم سخت در اشتباهید.یکی از هزاران دلایلی که احتمالا نخواهم دراینده صاحب فرزندی شوم همین است که ایا اعصاب من توانایی سروکله زدن با طفلم که خط رفتاری مشخصی ندارد و ممکن است هرچیزی از اب دراید را دارد یا خیر؟و ناگهان خدای دستم را کباب کند و بیندازد جلوی لاشخورها نکند من هم رفتار والدینم را تکرار کنم؟ و بدین گونه فرزند من دربهترین حالت مثل من از همه این چالش ها سربلند بیرون بیاید و به موجودی بی عاطفه مبدل شود که وقتی نوامیسش را به بار فحش می کشنداب هم توی دلش تکان نخورد؟دوست دارم که من را به عنوان یک انسان خوب دوست داشته باشد نه صرفا چون که مادرش بوده ام.
thanks for coming to my ted talk:))
----------------------------------------------------
پ.ن:خب میبینم که همتون رفتین بیان:))اقا منم خیلی دوس دارم بیام بیان چون واقعا بلاگ های خفنی توش هست و صرفا چندتا بچه نیستن که تو وباشون فنگرلی بندها و ایدلاشونو میکنن...ولی خب...قالبای قشنگ میهن بلاگ چی پس:))هی دارین منو ترغیب میکنین وبو انتقال بدم.قول بدین انقد خفن نشین که وب منو یادتون بره.من خودم خفن میهن بلاگ بودم بابا:))
پ.ن2:گاهی اوقات راجب چیزهای مختلف برداشت های اشتباه میکنیم.نمونه اش خود من که انقدر به حس قضاوتم مطمعنم و گمان میکردم vanilla skyصرفا فیلمی ابکی و عاشقانه باشد و مشخص شد که دراشتباه بزرگی بودم.
پ.ن3:این چند روز دراماهای عجیب و غریبی برایم رخ داد و فهمیدم که هنوز صافی ادمیتم بعضی ادم هارو اشتباهی انداخته کنارم..در نتیجه دانه هاشو کوچکتر کردم.و الان حتی سخت تر از قبل میشه به من نزدیک شد:))تقصیر خودتونه...بس که چرت شدین بعضیاتون.
پ.ن4:دلم برای یک پیتزا چیکن پارسلی و سیب زمینی سرخ کرده ناپل و بعد هم پیاده روی تا بابابستنی برای دسر لک زده...کرونا دیگه کم کم داره جنبه های منفیشو رو میکنه.هرچند هنوز نکات مثبتش زیادتر ازین حرفان پس فعلا زیاد شکایتی درین باب نمیکنم.
پ.ن5: گاایز:))الان ساعت ۸:۴۲ نوزده فروردینه که من بالاخره موفق شدم پستش کنم و میهنم داشت هی ارور میداد من این پستو از پونزدهم نوشته بودم و بهم اجازه نمیداد.بعید نیس برم بیان اگ بتونم مطلبای قبلیمو انتقال بدم اونجا..




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 19 فروردین 1399  08:45 ق.ظ

the day that i found out im the king

چهارشنبه 28 اسفند 1398 05:14 ب.ظ

نویسنده : whcaw
Image result for laying in bed aesthetic gif
هم اکنون روی تختم دراز به دراز با چشمان باز ارمیده ام و "کتاب دزد" درکنارم است.و به هیچ چیز فکر میکنم. این مضحک است.من نمی توانم به چیزی فکر نکنم چون بازهم درهمان حال دارم به هیچ چیز فکر نکردن فکر میکنم.درواقع همین حالا به این فکر کردم که من دارم به چیزی فکر نمی کنم.مثل سال ششم دبستان. دو اینه در راهروی بین پله ها دقیقا روبه روی هم قرار گرفته بود و من هربار به انعکاس -یا بهتر بگویم انعکاس های- خودم دران اینه ها زل میزدم و این فکر مثل خوره به جانم می افتاد"من درکجای ان جهان های اینه ای تودرتو ایستاده ام؟چند نفر پیش و پس منند؟من تا کجا ادامه دارد؟ در تیررس نگاه چندتا ازمن ها قرار گرفته ام؟" و بعد حس زیادی کوچک و بی ارزش بودن با دست هایش گلویم را محکم میفشرد. برای مهسای ایده ال گرای ان زمان مثل یک کابوس بود.من عادت داشتم ان وسط باشم...نگاه هارا معطوف خود کنم و در زیر نورافکن ها متوهمانه بدرخشم. هنوزهم به این گونه انعکاس های تودرتو که میرسم حس عجیبی به سراغم می اید. که حال برخلاف پیشین از توصیفش عاجز و ناتوانم. اما میدونم حس حقیربودن و وحشت نیست.چون در چند سال اخیر با پس زمینه خو گرفته ام و حال ان ترس را زندگی میکنم. ادم هایی مثل من برای ایستادن زیر نورافکن ها بها می پردازند. بهای من؟ شب ادراری های مضطربانه...خوابگردی ها...تیک های عصبی. الان دیگر این اضطراب ها مثل یک رویا می ماند...و برای ارامش کنونم درخششم را قربانی کردم. نمی شود که هم خر را بخواهی هم خرما را! هی!تو حق نداری مرا ملامت کنی که تسلیم شده ام...من هنوز خوی جنگجویی ام را گم نکرده ام..ولی درتاریکی ها کسی من را نمی بیند.شاید چون زیادی همرنگ تاریکی ام.ادم با دیوار که دیگر سرجنگ ندارد!اما هنوز هم هرازگاهی جرقه میزنم.این را چند ماه پیش فهمیدم.جرقه های ازاردهنده ای که تو را متوجه حضور من می سازد.اما اگر ازان نوع بادقتی لرزشی را که گه گداری بانفس هایم پشت گردنت باقی می گذارم را به خوبی حس میکنی.گفتم ششم دبستان...بهتان گفته بودم که چقدر معلم ششم دبستانم من را شیفته خود کرده بود؟به طوری که هرحرفی-اعم از احمقانه و عاقلانه- را به زبان می اورد بلافاصله باجان و دل می پذیرفتم!کمی بزرگتر که شدم...عقایدی را داشتم که مال خودم نبود.ازجنس او بود.تضاد منطق و احساسم به او باهم درجنگ بود.تااینکه سیاست و این حزب های سیاه بازی مسخره روح مرا از بند او رها کرد. درگروه واتساپی که باان خانم داشتیم پی بردم که اصولگراست.من هم دران زمان اصلاح طلب بودم. سراین به طرز کاملا غیرمنطقی به من توپید.بارها و بارها چنین کارهایی ازاو سرزده بود.اما بااین تیر خلاصی را زد.چند روز پیش وضعیت واتساپش را چک کردم...ادم های مثل او من را می ترسانند.حالا چند سال گذشته و من دیگر اصلاح طلب نیستم"چون شبیه شعارهایش نیست و من هم که از متظاهران بیزار" اما او هنوز همان اصولگرای چندسال پیش است.ادم هایی که اصلا در راهشان کج روی نیست من را می ترسانند.لابد تاالان در مغزتان این سوال شکل گرفته "این لحن ادبی مضحکت را ازکدام ماتحتت استخراج کرده ای؟"
حقیقتا از خودسانسوری خسته شدم.مرده شور ان اصطلاحات امروزی و دهان پرکن همه فهمتان را ببرند.سال ها پیش من همیشه همین طور می نوشتم. خیلی های نوشته هایم را دوست داشتند.اما به قول یکی از دوستان عزیز سابقم "مهسا نوشته هات خوبنا ولی ملموس نیسن!" و من هم تشنه پیشرفت و ترقی تن به این خفت و خواری دادم.این دوست برای اینکه من را با نوشته های به اصطلاح ملموس بیشتر اشنا کند سایتی که شاید به گوش خیلی هایتان اشنا بیاید "اما اگر نمی اید هم عیبی ندارد لابد یا زیادی تنها بوده اید و یا زیادی بچه سال"به نام نودوهشتیا را به من معرفی کرد.دراین وبسایت کاربرانی بودند که رمان نویس ان سایت محسوب میشدند و رمان های پرطول و دراز و بسیار بامفهمومی را بابقیه خوانندگان به اشتراک می گذاشتند.دوستان من هم نه گذاشتند و نه برداشتند یکی از پرطرفدارترین رمان های ان سایت تحت عنوان "درهمسایگی گودزیلا" را به من معرفی کردند.از محتوا و کمالات این رمان هرچقدر که بگویم درحقش اجهاف کرده ام.پسر و دختری دانشجو که ابتدا ازهم متنفرند اما دست تقدیر روزگار باعث وجود  عشقی کاریزماتیک بین این دو میشوند که واقعا دورازانتظار است. امان از دست رمان های زرد و ابکی!
چقدر دور از انتظار! اصلا به عقل شما تخم جن ها هم خطور میکرد ای حضار؟  یک چیز دربین رمان های مجبوب دختران نوجوان ـدوستان بنده-مشترک بود و ان هم زبان گفتاری ان بود. پایان کاملا ازهمان اول داستان قابل پیش بینی؟ نتایج اخلاقی داستان؟ همانقدر اهمیت دارد که امروز شاش بنده حالت دورانی خارج شد.
پس من گفتاری نوشتم.برای منی که با تام سایر و ان شرلی بزرگ شده بودم به سختی بالا انداختن یک بطری شامپاین یک نفس ان هم برای اولین بار بود.اما الان دیگر می گویم گور پدرتان! اینجا قلمرو من است. وبلاگ من است.کلمات سلاح منند و من هرچقدر که بخواهم ان هارا تیز می کنم و در تخم نگاه تک تک تان فرو میکنم.یک روز با زیرشلواری گشاد و راه راه با کله شانه نکرده و نامرتبم سکوی فرمانروایی را به دست میگیرم.یک روز هم با پیراهن قرمزی سکسی و چاک سینه ای بیرون افتاده- علی رغم اینکه هنوز چاک سینه درنیاورده ام-و رژی براق و به رنگ خون.انقدر پررنگ که انگار همین حالا واژنی پریود را لیسیده ام.
احتمالا این هم جنبه ای دیگر از موجودیت من است و زود می گذرد.پس زیاد ازمن خرده به دل نگیرید.من یک چیزی می گویم و می روم اما پیشانی تک تک شما خوانندگان این وب را ماچ هم میکنم.اما به عنوان یک پادشاه باید اقتدار خود را حفظ کنم.لابد با خود فکر کردید" دیگه از دس رف!تموم کرد!چیکارش کنیم؟" حدس میزنم به خاطر مدت زیادی ست که لابه لای انسان ها نبوده ام.میل به فرمانروایی برهر رعیتی دیگر امانم نمی دهد.اما کسی از نزدیکانم نیست که ان روز به هرنحوی اورا کنترل و به سوی مسیر سعادت و خوشبختی هدایت کنم.در نتیجه به خودم حکمفرمایی میکنم.درواقع این شاید رفتار نابه هنجار چند روز پیشم راهم توجیه کند.در هوای خنک دل انگیز اواخر اسفند با مادر نه چندان دل انگیزم پیاده روی میکردم و او من را مورد حمله ای روانی درباب صبور نبودن و نوشیدن انرژی زای خوشمزه ام پیش از رسیدن به خانه و ضدعفونی نکردن ان قرار داده بود.من هم درحرکتی کاملا دراماتیک مقابل چشمان مادر وحشت زده و چندپسر شگفت زده اسکیت بورد سوار ان جا تیر چراغ برق را لیس زدم.گمانم نیاز داشتم این گناه را مرتکب شوم تا حس ازادی و فرمانده قلمرو خود بودن را به خودم یاداوری کنم.حقیقتا شاید کمی حشریت نیز روی جسمم تاثیرگذار بود.این حس های متناقض کم کم سرمرا به باد می دهد. به فردی که به تازگی به او علاقه مند شده ام وقتی که فکر کردم حالی به حالی نشدم.اما وقتی یکی از اکس های خودرا ان طور تصور کردم حالی به حالی شدم.کم مانده بود به لاس زدن به او -درعالم واقعیت- تن بدهم که به موقع به خودم امدم و دوباره افسارخود را به دست گرفتم.
-----------------------------------------------------
پ.ن:حقیقتا ازیک مورد عصبی شده ام.میدانید که من چقدر خوره ی فیلم هستم و ازهیچ فرصتی برای معرفی فیلم های خوب و بامحتوا به شما دریغ  نمی کنم.چه در وبلاگ چه دراینستاگرام چه هرشبه مجازی دیگری-حلقه طلایی فرشته دور سرمن-ان گاه این به اصطلاح شما نوجوان ها "کراش!اه امان از شما جوانک های و اصطلاح هایتان" بنده با وقاحت و گستاخی تمام سوال می پرسد که چه فیلمی ببینم؟ دردو زهرمار ببین.اگر ان نگاه جذابت  را نداشتی پشیزی برایت ارزش قائل نبودم.شانس اوردی که ان چشم هارا داری.به خاطر این ویروس جدید و ناشناخته دیگر ان هارا نمی بینم و این توانایی من را در ریدن به تو بالا می برد.
پ.ن2: جدیدا خفن تر از وبلاگ من حقیر شده اید؟:))چندنفری تان دیگر به من سرنمی زنید و قلب کوچک و نازنینم را می شکنید.انگشتانم درازند ولی کف دست های کوچکی دارم.به خاطر همین وقتی ان هارا مشت می کنم واقعا کوچک میشوند.قلب من اندازه مچ دستم است.به خاطر همین واقعا کوچک و بی پناه است:((چقدر دنیای امروزی سنگدل تان کرده؟
پ.ن3: دوستان عزیز...میدانم تااینجای کارهم توهین های بسیاری نثار شما کرده ام...اما میخواهم پررویی را درحقتان به اتمام برسانم.کسی ازشما هست که اطلاعاتی از ژنتیک داشته باشد؟ایا جانورانی را میشناسید که پس از تکامل یا جهش ژنتیکی گونه قبلی منقرض نشده باشد؟ اگر میشناسید بگویید.نیاز دارم به کسی-یا شاید خودم- نشان بدهم که کاملا درست نمی گوید.اما حال و حوصله سرچ و گشت و گذار درگوگل را ندارم.چون یک دفعه بعد از چندساعت به خودم می ایم و میبینم به جای جانوران جهش یافته به تماشای پورنی درباب ساک زدن کیر پرداخته ام.درواقع بااینکار لطف بزرگی درحق من میکنید.چون نزدیک است باور به چیزی درمن ریشه بدواند و من این را نمی خواهم.بااینکار کمک میکنید تا دوباره به ناباوری پیشین خود باور داشته باشم.



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 1 فروردین 1399  09:27 ب.ظ

fingerprint

سه شنبه 20 اسفند 1398 08:40 ق.ظ

نویسنده : whcaw
Image result for bill skarsgård assassination nation
      .دوستت دارم -

گفت درحالی که دستاشو نرم نرم به طرف حفره پوچ می برد.

-نوشته هات زیبان.هرچیزی درمورد تو زیباس.کمرت همونقد با وزن و قاعده منحنی شده که شعرات-

منحنی خطوط مغزم چی؟چونکه شعرام ازونجا میاد...اروم اروم لایه هارو ازهم سوا میکنه و میرسه تا نوک انگشتام...قافیه ها کف دستم-
 رو چندخطی میکنن و میشن گودال اثر انگشتی...به خاطر همینه که اثر انگشت هرکی متفاوته.چون ادما داستانای خودشونو دارن. ولی هرکسی سبک موردعلاقش فرق داره.یکی کامو و بوکوفوسکی پسنده یکی نیست.تازه یکی تا ته داستانو میخونه و یکی وسطا دلزده میشه و میبوسه میزاره کنار...معمولا هم نمیبوسه مگه که کتاب مقدس باشه.یکی هم هس با اون کتاب زندگی میکنه...بارها و بارها میخونه و زیرجملات دوست داشتنی رو هایلایت میکشه و یهو میبینه عه!که دیگه اون کتابه سیاه سفید نیس و پر از نارنجی خواسته شدنه.
حرف ازهنر زدی خواستنی زیبا.تو خودت اثر هنری منی-

چه جور اثر هنری؟ قطعه موردعلاقتم که اونقد نواخته بشم که با پس زمینه زندگیت یکی بشم؟یا شاید تابلوی مورعلاقه که به هردیواری
زل بزنی بیرنگ من بیاد جلو نگات...
اره تو مث همون تابلوی نقاشی میمونی که از نگاه کردنش سیر نمیشم-

-نه تو فقط عطش لمس داریو یه گالن عجله.نمیخوام وایب رو خراب کنم ولی  عینهو خازن میمونی.ظرفیت داری..همه پتانسیل عشق منوجمع میکنی تو خودت تا جایی که جرقه دلمردگی زده میشه..که عه من دیگه کشش ندارم ریخت کسل کنندشو ببینم.میسوزی و 
بامن قطع جریان میکنی.وقتی برهنه زیر باریکه طلوعی که از گوشه پرده از سرمای بیرون به اتاق پناه اورد پیچ و تاب میخورم..

...نمیتونی فقط نظاره گر باشی تا اون لحظه رو با دوربین چشات ثبت کنی تا اگ یه ثانیه بعد بفهمی من فقط توهم ذهن اسکیزوفرنیایت بودم یا فردا اخرین روز جهانه و ما با نیستی درامیخته شدیم اون لحظه رو بارها و بارها تو ذهنت بپرورونی.اون لحظه  ور رفتن با من یا خودت انتخاب توعه.اثر هنری تهی از نقص نیست...وقتی دوستش داری که فالش خوندناشم گوش نواز باشه..ولی تو هرسری از رویارویی با اون بخیه کوچک گوشه شکمم اجتناب میکنی و به تحسین ازمن میپردازی و توهم عشق از گلوی اشتباهت پایین و پاین تر میره تا جایی که گیر کنه و همونو رومن بالا بیاری.به خاطر همینه که میگم کسی نیست که من رو دوست داشته باشه.فهمیدی یا هنوز قراره منو سرزنش کنی؟

جووون بده بکنیم-

باشه-

-حالا اثر انگشتمو دوس داری یا نه؟
-اره

باکمی مکث گفت و با تلفیق دروغ...پیچکهای انگشت با پرزهای زبانش همخوانی نداشتند. دروغ گفت او که حقیقت بود...چونکه تحریک .شده بود

تن باظرافت و کوچکش را به سوی خود کشید و وارد جسمش شد-او که نتوانست وارد روحش شود.- جای بخیه با بی توجهی قدری بیشتر فشار داد

------------------------------------------------------

پ.ن:ببینین ادم سرصبحی چه کسشرا که نمینویسه:))حالا نود بدین ببینم

پ.ن2: فیلم Assassination Nation

رو حتما ببینین

پ.ن3:این ها مصداق بارز همون متنایی بودن که یه زمانی به یکیتون که دقیق یادم نیس کدوم گفته بودم نباید بنویسین.چون برگرفته از احساسات چرند و پرندن.تو همون تجسم ذهنیتون در انزوای حشریت و احساسات بمونن بهتره.ولی خب...من ادم باثباتی نیستم پس گور باباش!

پ.ن4: کرونای خود را چگونه گذراندید؟مانوس شده با ملحفه تخت...یک دست به تنبان و یک دست به کتاب زیست شناسی

:))پ.ن5: گر خواهی نشود فاش حرمت میان من و تو....خموش باش درباب این ال کلاسیکو 


پ.ن6:تلگرام دارین؟بیاین چنلم

 @bitchniallismineقبلش ی ندا بدین که ایدیتون چیه فقط باخیال راحت پروفایلاتونو دید بزنم.


 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 20 اسفند 1398  10:02 ق.ظ

alice

شنبه 19 بهمن 1398 11:46 ق.ظ

نویسنده : whcaw
Image result for cherry aesthetic gif
امتحان انشا نوبت اول یازدهم تجربی
به قلم من
موضوع:ویژگی های ظاهری و رفتاری یک شخصیت را توصیف کنید.

از همان اول روز که دیدگانم به جمالش روشن شد جذابیت او چون شیرعسل به کامم نشست.به اثری هنری می مانست..نه ازان جهت که همگان او را زیبا می پناشتند.بالعکس یک اثرهنری مدرنیته بود و هرکسی قادر به درک جذابیت این قبیل اثار هنری نیست.اورا الیس می نامند و خودش نیز چون اسمش شکوفه گیلاسی در مرداب زمستان خاکستری این زمانه است.


متوسط قامت بود,انقدر که درمیان انبوه جمعیت اورا گم کنی.و عطرش بنفش وحشی بود انقدر که شامه ات را لای تراش تیزبینی گذاری و به همان سرعت اورا پیدا کنی.اندامی ترکه ای داشت فاق هرگونه برجستگی و چربی های اضافه,و ان موجود غیرزمینی برجستگی به چه کارش بود؟موهایش حلقه حلقه بود و به سرخی گیلاس رسیده با رایحه ملایم توت فرنگی تازه از بوته چیده.کشیده چشمانش تیله های ابی کم فروغی داشت,اما تمایز گودال سیاه وسط چشمانش ان دلمردگی را جبران می کرد.خمیگی کوچکی دربالای بینی اش شیطنت میکرد انقدر که دوست داشتی ساعت ها با ان زل بازی کنی.صورتی لبانش به لبان دختربچه ای می مانست که ساعت ها بالای درخت های باغ همسایه بازی کرده و خودرا چندتایی گیلاس ناقابل مهمان کرده است.سفیدپوست بود,اما نه از ان نوع سفیدهایی که دلت را بزند.از انها که هوس نوشیدن یک لیوان شیرسرد به دلت می انداخت.نقاش افرینش هنگام خلقتش حواسش پرت تفکر شده بود و رنگ چکه چکه از نوک قلمویش سرازیر;و گاهی حواس پرتی ها به چه قیمت خوبی تمام می شوند.من هرسپیده صبح پیش از بیدار شدنش باشمردن ان کک و مک ها سرگرم میشدم.


او به تمایز ظاهری با خاکستری جمعیت بسنده نمی کرد و رفتارش نیز چون ظاهرش حتی قدری بیشتر اورا شخصیت اصلی استان این زمانه می کرد.از مخالفت با هیچ احدالناسی عبایی نداشت.عقایدش را نمی شد به کسی تشبیه کرد.با پژمردن گلی شبنم غصه اش سرازیر میشد.کاکتوسی بود که از جلب توجه نمی ترسید.اما همان قدرهم تحمل صحرای بی توجهی را داشت.گاهی روزه ی سکوت می گرفت,گاهی هم اوازی من دراوردی را دم گوش های تشنه به صدایم می سرایید.درکارهایش اثری از شوروشوق تصنعی نبود.اگر گاه گداری هم دراغوم می گرفت واقعا می خواست که هدیه محبتش را نثارم کند.برخلاف ظاهرش نگرشش به این دنیا و گفته هایش که از درون نشات می گرفت,چون شرابی بود که هرچه بیشتر ان را می نوشیدم حریص تر میشدم.و گاهی به خود می امدی و می فهمیدی که از ظرفیتت بیشتر خورده ای.او پارادوکس بود,تلفیقی از شرارت و محبت,خاموش و پرسروصدا,بی احساس و همدرد,غمگین و غم خوار,نمک روی زخم و مرهم جان.و همین ها بود که اورا اثرهنری سردر گالری خیال من کرده بود.
او الیس بود.کوزه ای نامتقارن و جذاب که از گل خیالات درهم من نشات گرفته بود;جایی درمن ریشه دوانده بود و به تدریج فراتر از همدمی خیالی شده بود. 
-------------------------------------------------------------
پ.ن: بچه هامون بهم گفتن به عنوان گی نظام میگرینت XD ازین به بعد خودمو ملقب به گی نظام میکنم.
پ.ن2:اقا من بازم اعصابم بهم ریخت یه مطلبی گذاشتم تو وبم که بعضیاتون خوندینش...راسشو بگو dark heavenک کامنت دادی و بامن اتمام حجت کردی کیبودی://؟خدا ورت داره فک کردم یکی از دوسامی که خیلی برام مهمه داشتم سکته میکردم"عجیب اینه هیچکدوم از اطرافیانمم نبودی:/" یا کلا اشتبا زدی از اولم از اطرافیانم نبودی دوود...یا اینکه یه ناشناسی که اری کرم میریزی فقط باتوج به شباهت لحنت به کامنت هیتای سابقم"ادم مریض تر ازمنم پیدا میشه پس بااین وجود..."
پ.ن3: برین خداروشکر کنین هرچی بدبختی دارین دس کم بامن زندگی نمیکنین XDیهو ساعت 1نصفه شب منو تو زیرزمین خونه درحال ابغورگرفتن کنار دبه های ابغوره پیدا کنین یه چک بزنین تو گوشم"ولی خدایی من موافق تنبیه فیزیکی نیستما به هیچ وجه ولی بعد اون چکه هم گریه م بند اومد هم کلا دوباره به حالت عادی برگشتم://اریگاتو مامان D: "
پ.ن4:دیدین گرمی امسال چه مزخرف بود://البت گرمی هرسال مزخرفه ولی امسال دیگه اخرش بود.
پ.ن5:چرا جدیدا همتون خصوصی کامنت میزارین...بعد جالبه سوالم ازم میپرسین://لاقل میخواین ریا نشه جا بزارین ناشناس یه ندای دیگه بدین تا جوابتونو بدم.
پ.ن6: مدیونین اگه فک کنین همش اهنگ"هلوشو بدم لیموشو بدم" موقع نوشتن این انشا توسرم پلی میشد...خاک توسرت صداسیما که به یکی از اسمای موردعلاقم ریدی -ـ-




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 19 بهمن 1398  07:29 ب.ظ

hug

چهارشنبه 25 دی 1398 12:01 ب.ظ

نویسنده : whcaw
Image result for aesthetic hug gifs
HI HOES
خب ..امروز میخوام از  جسارت و بی فکری شروع کنم تا برسم به مقوله "اغوش" "بغل" "میان بازوهای وی"
شاید بگین این خصوصیاتو چه مربوط به این مقوله احساسی؟ گوز رو به شقیقه ربط نده دوود!
و منم میگم عه کنایه میزنی؟منم بلدم!گر صبرکنی ز غوره حلوا سازم.
میدونین جسورترین ادما از نظر من کیان؟یا شایدم کسایی که خیلی خودشونو دوس دارن و به خودشون مطمعنن
اوناییکه میتونن بدون فکر...تو هرزمانی و هرمکانی هرکسی رو در اغوش بگیرن..
اصلا براشون فرقی نداره که ده ساله فرد موردنظرو میشناسن...یه ساله..چن ماهه...چند دقیقس هم کلام شدن برحسب اتفاق
یا اصلا تازه ملاقاتش کردن.
خود من؟نه من هیچوقت نتونستم ازاین دسته ادما باشم.
منظورم اینه...اصا تو کتم نمیره موقع بغل کردن چه فعل و انفعالاتی تو مغزشون رخ میده.یا درواقع بگم اصلا مغزشون اون زمان فکرم نمیکنه
چطور میتونین بدون فکر کردن و برنامه ریزی قبلی کسیو بغل کنین؟به این فک نمیکنین که شاید فرد موردنظر شما اونقدرا هم دلباخته شما نباشه؟به این فک نمیکنین که ممکنه حین بغل شدن چهرشو درهم بکشه و یه شکلک wtfطوری دربیاره؟به ذهنتون خطور نمی کنه که شاید از تماس بازوی شما به پوستش و حس کردن نفستون به گودی گردنش مورمور بشه؟
قبل بغل کردن خودتونو بو نمیکنین؟ازکجا اینقد مطمعنین که طرف موقع استنشاق بوی شما در چند میلی متری خودش لذت میبره؟"مخصوصا وقتی چن ساعتیو بیرون بوده باشین یا تو فصل گرما خیلی این سوال بیشتر ذهنمو درگیر میکنه حتی اگه عطر زده باشم یا روز قبلش حموم بوده باشم"
از کجا مطمعنین الان زمان مناسبیه؟ازکجا مطمعنین با بغل کردن شخص موردنظر مضطرب نمیشه و خون به گونه هاش هجوم نیاره و ضربان قلبش تندتر بزنه؟"این اصا جنبه رمانتیک نداره...واکنش خجالت کشیدنه فقط"
از کجا میفهمین باید دستاتونو کجای بدنش قرار بدین؟اگه دور گردنش...شاید اون دلش میخواس دستای شما دورکمرش حلقه شه.و اگر بالعکس...شاید اون تو استایلش نیس که دستاشو دور گردنش شما حلقه کنه و فضا AWKWARD شه .اونوقت چی؟
اگه دستاتون کامل دورش حلقه نشد و اون غصه خورد که زیادی چاقه چی؟
اگه دستام کل دور کمرش اضاف اومد کجا بزارمش؟همینجور عین یه میمون دست دراز بندازمش پایین یا تو هم حلقش کنم؟
اصلا اگه طرف حس زیادی ریزه میزه بودن و لاغرمردنی بودن کرد چی؟
ازکجا مطمعنین شخص موردنظر بین بازوهای شما حس امنیت میکنه؟
زمان بندی رو چطور تنظیم میکنین که نه خیلی زیاد گردن به گردن شده باشین نه اونقد کم که تصنعی به نظر بیاد؟اون عقربه ثانیه شمار باید تا کجارو طی کنه که رهاش کنین؟
این علم غیبتون ازکجا میاد که بهتون میگه چقدر باید محکم بغلش کنین؟ ازکجا میفهمین حد توازن رو؟اگه بیش ازحد شل و ول بود و طرف فکر کرد زوری بغلش کردین یا پشیمون شدین از بغل کردنش چی؟ اگه بیش از حد محکم بود که استخوناش درد گرفت و نتونست بهتون بگه چی؟ 
چطور این مسئله رو برای خودتون حلاجی کردین که چقدر بهش نزدیک بشم حین بغل کردن؟خوشش میاد برجستگی های منو حس کنه یا من متوجه برجستگی هاش بشم و این یه جور تعرض به حساب نمیاد؟

شایدم سرعت اندیشه ورزی تون مافوق سرعت نوره و همه اینارو حلاجی کردین و من کندذهن اون گوشه هنوز نشستم و لنگ یه گره کور و به مراقب جلسه که صداش میزنن "دلزدگی" خواهش میکنم ک"تروخدا به جون اقاتون "وسواس" یه نموره بیشتر بهم زمان بدین!"
اونم با یه پوزخند با یه حالت نمایشی امتحان محبت رو از زیر دستم میکشه و میگه"هه!وسواس اقا رو که ردکردم رف پی کارش اونم لنگه تو.فقط وقتمو بیشتر تلف میکرد"
----------------------------------------------
پ.ن: الان که رفتم یه دور متنو خوندم به نظرم خیلی بالحن تهاجمی نوشتمش.حقیقتا برعکس من دراعماق دلم خیلی این مدل ادما رو تحسین میکنم و اکثر دوروبریام کمابیش همینطورن. شایدم من اینجا اون ادم عجیب غریبم که باید زودتر یه فکری به حال خودش بکنه و کلا از مبدا رو چپکی روندم
پ.ن2: تایپ mbtiتون چیه؟ "خااار سوال بی ربط" برام خیلی جالب بود بااینکه خودم درونگرام اکثر دوروبریام برونگرا بودن:/!intp هسم بای د وی
پ.ن3: گاااد جدیدا دارم به شدت بیلی ایلیش رو که میگفت بیشترین چیزی که رومخشه ادمای کپی کارن رو درک میکنم.قبلا راسش میگفتم خب که چی؟اونقدرام بد نیس...ولی افتضااااح به توان دو هس دوود!یکی جدیدا اومده تو زندگیم که کافیه من یه بامبول بازی دربیارم درفاصله کمتر 24ساعت اونم این بامبول بازیو دراورده:./ یا جدیدا  اصطلاحات و نحوه نوشتنم شده پیست اسکی://اره خود منم خیلی از اصطلاحات و اینارو از جاهای مختلف گیرمیارم و خوشحال میشم عمیقا که شما به نظرتون حرفی که زدم جالبه.ولی وقتی این درصد استفاده و تاثیر پذیری ازمن به بالای 50درصد میرسه جدا نگران کننده میشه.مثل مقدار املاح موجود در اب میمونه...حدی داره.سختی اب بشه بالای 300دیگه برای اشامیدن غیراستاندار و بی کیفیت میشه دوود!تازه من همچین مالیم نیسم به پیغمبر:/تقلید میکنی لاقل از یه ادم درست و درمون تقلید کن نه از یه تینیجر بی سروپایی مث من:/
پ.ن4: تو این مدت یه فیلم خیلی خفن عاشقانه دیدم"البت تو این مدت خیلی فیلم دیدم کلا" به اسمlol حتما ببینینش!برای ترغیب بیشترتونم بگم که مایلی سایرس نقش اصلی رو بازی میکنه. وقتم داشتین سریال درحال پخش youرو هم ببینید.جدا سریال مناسبیه...جنایی و درام هس ژانرش...منکه خودم سایکوپث های موردعلاقمو اونجا یافتم D:



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 25 دی 1398  02:15 ب.ظ

my desicion

جمعه 8 آذر 1398 08:35 ب.ظ

نویسنده : whcaw

تصویر مرتبط
Hi dudezzz
اینروزا خیلی روزای شلوغی داشتم،شایدم واقا کار خاصی نداشتم و فقط ذهنم شلوغ شده بود
رفته بودم کلاس گیتار امشب،دفتر تمرینمو ننوشته بودم"ک چقد کار کردم و اینا" بش گفتم ک اینروزا خیلی پراکنده کار کردم بخاطر همی دقیق نفهمیدم چقد تمرین کردم
استاد گیتارم گف" اره میدونم برا خودمم پیش میاد ک یوقتایی ی چیزایی ذهنمو مشغول کنه نتونم بکارام برسم،ولی بالاخره یجا به خودم میام و میگم که خب دگ مسخره بازی بسه!از الان جدی"
راسش چیز خاصیم نگف ولی خب بم ی تلنگر وارد شد،راس میگ مسخره بازی دگ بسه مهسا!از همین الان جدی ِ جدی!
ی برگه هایی از دفترخاطرات پارسالمو ک خوندم دیدم ک چقد فاصله گرفتم از چیزی ک می خواستم باشم و زدم جاده خاکی
پس میخام ی ازمایش کنم،یجور ازمون خودشناسی برا خودم! از امشب تا جمعه شب هفته اینده همین موقع من باید:
۱.گیتارمو هرروز تمرین کنم
۲.امتحانای این هفته رو همشو نتیجه مطلوب بگیرم"این هفته هرروزش ی امتحان داریم"
۳.ب سر فصلای قلمچی خودمو برسونم "به جز ی درس که نرسیدیم"
۴.گشاد بازی درنیارم ی روز از رسپی هایی ک سیو کردم ی غذا درست کنم
۵.تست بزنم "تعداد تعیین نمیکنم فلا،ب ی حد قابل توجهی اخرش میشمرم"
---------------
ن نمیخام خرخون شم و این حرفا،اره خیلی دوس دارم رشته موردعلاقمو تو تجربی قبول بشم ک از همه هم سختتره
ولی خب شاید نشم!شاید اصا مسیرم عوض شد کلا دراینده،کی میدونه؟
ولی میخام ب عقب ک نگا کنم دراینده،پشیمون نباشم از روزایی ک الکی با استرس و تنفر از درس گذشت و اخرم هیچی ب هیچ!
میخام دوسشون داشته باشم،حتی اگ کار سختی باشه،بیاین درس خوندنو دوس داشته باشیم
اره از همی الان میگم"زده ب سرت دوود!ریاضی چجوری میخای تحمل کنی؟" ولی تلاشتو بکن مهسا،قبول کن ک تلاش نکردی برا دوس داشتنش! میخام تجربیو با همه ریاضی و فیزیکاش دوس داشته باشم و انقد ب این فک نکنم ک اگ میرفتم انسانی چی میشد؟.اونو باید نهم فک میکردی مهسا!تو با انتخاب خودت اومدی تجربی،اره درسته تاثیر اطرافیان،فشارهای خانواده روت بود ولی بدون خودتم دودل بودی همیش!و هیچوقت اصراری نکردی،فقط عین ی ترسو غر زدی
چرا گفتم ازمون خودشناسی؟چون کلا دو سه ساعت از تلنگری ک بم وارد شد میگذره و شاید فق جوگیر شده باشم!
شایدم من فقط از کاری نکردن و ب بطالت گذروندن لذت میبرم!و این اصا چیزی نیس ک ازش خجالت بکشین گایز
هرکس علایقش فرق داره،یکی فقط خسته تر از اونه ک بخاد کارای پرفعالیت و توان فرسا انجام بده
میخام فقط تکلیفمو با خودم مشخص کنم تا عذاب وجدان نداشته باشم
و بتونم خودمو دوس داشته باشم!
جمعه اینده میبینمتون و هحین پستو ادیت میکنم ک تا چ میزان موفق شدم:)!
-------------------------
edited: 
dudessss!
i did that!
گاییز ببخشید بعد از کلی وقت اومدم و ادیت کردم ب کل یادم رف همچین پستیو!ولی خداروشکر قول و قرارامو یادم نرف و ب همه کارای اون هفته م رسیدم
داشتن ی to do list اونم کتبی واقا معجزه میکنه!
هنو کار داره برنامم ولی واقا خیلی بهتر شدم هم روحیم هم نتایجی ک بدست میارم!اون هفته هم راسی بهترین نمره ادبیاتو بین یازدهم گرفتم!"از همو اول میدونسم ادبیات سکرت لاورمه:))" ریاضیمم حتی پیشرفت کرده امتحان قبلی 5/5از ده شده بودم"قبلتریش 3از 13-ـ-" و ایندفه خدا بخاد ی غلط بیشتر ندارم!پاییزم تموم شد تقریبا...دیدین گایز:))؟
از دوشنبه هم امتحانای ترمم شروع میش امیدوارم بتونم از پسشون بربیام...شماهم برام بهترینارو بخواین"منم قطعا براتون بهترینارو میخوام!"
خب... hasta luego! adios



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 29 آذر 1398  05:38 ب.ظ

what is wrong w uuu?

دوشنبه 27 آبان 1398 07:38 ب.ظ

نویسنده : whcaw

Hi hoes!
چخبرا ازینروزا:|؟ اغتشاش و این کسشرات
خب از اغتشاش ک فلا سهم ما دوروز تعطیلی ناقابل (امروز و دیروز) و نتی که به هیچ جا وصل نمیشه شد:))
رسما شدیم کره شمالی
فردا هم ظاهرا اینجا مدارس بازه:(! هعی...بعد دانشگاها تعطیله:|انقد زورم میگیره
منم این چن روز پریود شدم و سرما خوردم تا رسما ب کمک سگ سیاه افسردگی به سرزمین گا سفر کنم:))
خب سرما تقصیر خودم بود با کله خیس بعد حموم تو روز سرد زدم بیرون
کلا خ وقته نرفتم مدرسه سه روزم هفته پیش نرفتم:|یادم رفته چ شکلیه
گفتم غیبت...هفته پیش من به دلایلی باز سگ سیاه افسردگی برمن چیره شد!
و خب...من اومدم وب ی پست گذشتم با مضمون اینک ای کاش بمیرم"پست قبلی" "کامنتاشم بخونین ببینین ک چقد عزیزان بمن لطف دارن"
و خب...حقیقتا واکنشایی ک دیدم پشمام ریخ رسما:|...حتی دگ کلمه چرا رو زبونم نمی چرخه بگه
اگ ی امار بگیرن از منفورترین ادمای جهان من میتونم دس کم توی top ten اش باشم
راسش اصا هیچ ایده ای ندارم اینایی ک کامنت گذاشتن اصا کیا بودن:|! 



اگه منو از مجازی میشناسی صرفا...خب من زبونم مو که سهله،پشم خرس گریزلی دراورد بسکه گفتم اگ باکسی تو مجازی مشکل دارین نرین سوشال مدیاشو کلا چک کنین! ینی انقد سخته؟ 
اگ هم منو تو واقعیت میشناسی ...خب پست من برا خودته
من ی دوست دارم که خیلی عادت جالبی داره و اونم اینه که هروقت یه کاری میکنم که باعث میشه دلخور شه قشنگ میاد خوب و منطقی باهم رو در رو میشه و میگه
اونقدا هم احترام نمیزاره ک بگیم داره هندونه زبر بغلم میزاره ،درین حد ک حتی اگ بنظرش دارم کسشر میگم قشنگ خیلی ساده بم میگ"انقد کسشر نباف" و با استدلالم بم میگ ک چرا فک میکنه کسشر میبافم
این برای ادمی مث من ک در درک احساسات و عواطف دیگران عاجزه،واقا کارامد بوده:|
امروز یهو ی ایده ای ب ذهنم رسید و بخاطر همی خواستم این پستو بزارم "فک کردین من ازینام ک تا یچی بگین وبو تعطیل کنه؟خیر دوست عزیز!درین باره نظر بقیرو ب واژنمم نمیگیرم"
ک...حتی اگ میترسی یا روت نمیشه یا اصا مرض داری دوس داری مرموز و ناشناس باشی:| ب همین صورت ناشناس بیای پای همین پست کامنت بزاری ک چرا بامن مشکل داری،اصا مشکلت چیه
چون ادم برا اینک ازکسی بدش بیاد باید دلیل داشته باشه:|
و خب ن نگفتم بیاین ایراداتمو بگین ب سازتون برقصم
گفتم بگین ک شاید سوتفاهم شده باشه و حلش کنیم،چون من همینم ک هستم:))!
خب دگ...منتظرم! انقد در عرصه کامنت گذاشتن برا اینک منو از جهان فانی فارغ کنین فعالین اینجام فعال باشین
بای گایز!
-------------------------
پ.ن: لازم نی حتما ازینا باشین ک پای پست قبل فحشم دادین،کلا اگ مشکل چیزی دارین بگین یا حتی ایده ای برا اینک ادم بهتری بشم
پ.ن2: وای گاد چرا تعطیلمون نکردن فردا:(گلوم درد میکنههههه
پ.ن3: بعد بیاین بم بگین نازک نارنجی،حساسی زود ناراحت میشی از دس مردم:|خدایی تاحالا چن نفرتون چسناله کردین بتون اینطور گفتن؟
پ.ن4: تو این تعطیلات وقت کردم دس کم جوکر ک جدیدا اومد رو دیدم،بسی مناسب بود.انتخاب بازیگر،فضاسازی جریان فیلم،خیلی بی قل و قش و ساده و در عین حال مناسب بود! همینو در وصفش میتونم بگم،نسبت ب قبلی ک بخایم مقایسه کنیم واقا شاهکار بود:|
پ.ن5: راسی سریال anne with an e فصل جدیدشو دیدممم:))کدومتون بود میدید؟بیاین راجبش بحرفیم



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 27 آبان 1398  08:31 ب.ظ

dont do drugs kids!

چهارشنبه 8 آبان 1398 11:57 ق.ظ

نویسنده : whcaw
Related image
hi hoes
بالاخره اومدم وب و ....سوپرایز سوپرایز!
قرار نیس مطلب جالب توجهی بزارم
اومدم فقط شرح حالی بدم و برم و یکم وباتونو چک کنم
و این چن وقت اخیری ک نبودم...چ اتفاقاتی افتاد؟
اولا...یاسی کجاس:/؟؟چرا رف دوبارهههه...چرا هی میرین شما-ـ-بخدا جو اینجاهم داره عین توییتر ب گوه کشیده میشه
گایز واقا اگ با حرفای یکی حال نمی کنین زورتون نکردن بیاین وبش و کامنت بزارین و نقدش کنین...درصورتی این حقو دارین ک خود طرف ب شما گفته باشه"نظرتو راجبم بگو" و این داستانا!
گفتم توییتر...چرا انقد توییتر مزخرفههههه://ب اصرار یکی از دوستان رفتم توش و خب...از همون اول با ی توییتی روبه رو شدم از ی موجودی ک واقا نمیدونم اسمشو چی بزارم...اصا باید بش بگم موجود://؟ب حروف تشکیل دهنده این کلمه برمیخوره...ولی متاسفانه این ادمای سرتاپا کسشر و تعفن زیاد شدن.توییت زده بود ک "چرا انقد پول میدین مکان و ادم جور کنین؟همین بچه های کار با ی پیتزا ده تومنیم میان" بعد خیلی طلبکار گفته بود"با بچه های کار شوخی کردم ن شما جوگیرا ک دور برتون میداره://" 
وات ایز رانگ ویت یو؟؟هیچی دگ....کلا تصمیم گرفتم دوروبر این سایت و ادمای بدجنسش افتابی نشم"/ کلا انگار وقتی میای تو توییتر بت ی اجازه نامه میدن ک باهمه بدجنس باشی

خیلی سرم شلوغ شده اساسی!تو همشم دارم ی پشت میرینم حتی گیتار ک خیرسرم مایه امیدم بود...انقد مزخرف شده زندگیم ک حتی تو خوابمم دارم امتحان میدم:) بعد پامیشم میرم مد امتحان میدم:))اخر هفته ها هم ک قلم کیر!
موهامم خیلی بلند شده اصا حال ندارم برم کوتاشون کنم...کم کم دارم میشم شهرام شب پره...البت با اینهمه تامبوی عن و مزخرفی ک یهو نمیدونم عین گیاه سرازخاک بیرون اوردن و مث کپک هی زیاد و زیادتر میشن قول دادم لاقل تاوقتی ابا از اسیاب بیفته کوتا کوتا نکنم...فق یکم مرتب کنم دورشو جلوشم کوتاه کنم ...هی موهام نره تو چش و دهنم-ــ-
گفتم تامبوی..."چگونه تامبوی باشیم" "چگونه پانک باشیم" دگ چ صیغه ایه؟خب مخ باقالیا هرکس استایلشو باتوجه ب سبک رفتاری و کاراکتر خودش انتخاب میکنه.نیازی ب چگونه و چطور نداره مگ فشن شوعه://اینارو میزارین چنتا ادم جو میگیرتشون میان میشن پوزر...
اینک کلا بگی چجورین خوبه چون شاید یکی ندونه اینارو"هرچن دگ همه میدونن" و خب خوبه ک بدونه ماهیتش تقریبا تو چ حیطه ایه...ولی نیاز ب دفترچه راهنما نداره ک://
ی چی دگ...طرف بخودش میگ فمینیست بعد از پسرا هم متنفره://ودف؟ تو نمیتونی فمینیست باشی و از پسرا هم متنفر باشی!فمینیست بودن چیز خوبیه...از پسرا متنفر بودنم تاییدش نمیکنم قطعا ولی دگ بخودت مربوطه...ولی این دوتا کاملا ضد و نقیض همن://فق یچی خوندین خوشتون اومده گفتین"بزار منم بگم هستم!کی ب کیه؟"یکم تحقیق کن مطلب بخون بعد!هرچن اگ از یکی صرفا بخاطر جنسیتش خوشت نمیاد واقا مشکل داری!سعی کن برطرفش کنی ن که جار بزنی!
بزگریم...
اونی بود ک گفتم روش کراش زدم فک کنم؟اها...اره خواسم بگم ن هی ی پشت دارم میرینم:))یک تنه ها!باز کراشای سابقم اخرش ازم خوششون اومد..لاقل نمی ریدم...این اصا ی وضعی!منو در clingy ترین حالتا میبینه:))

راسی انقد زر زدم یادم رف راجب موضوع پست بحرفم...من مواد زدم:):/
ینی هی روز ب روز داره از دلایل زنده موندنم کم میشه تو دنیا...باهمین خط برم جلو تا اخر دبیرستان حاملگیم تجربه خواهم کرد:/
قضیه این بود ک....من رفتم خونه یکی از دوسام...دوتا از دوسای دیگش و دوس پسرش و دوتا از دوسای دوس پسرشم بودن
یجورایی حالت دراگ پارتی بود انگار:/البت تعدادمون کم بود ولی خب...وید و ایناهم داشتن.من نکشیدم...بعد "ازینجا ب بعد ی کاراکتر ناشناخته جای من تصمیم میگیره کلا ک خب بعضی وقتا جای من میادش و زندگی میکنه...و تصمیم میگیره.اینجوریه کلا ی بیلاخ بزرگ ب همه اونایی ک میگن مهسا منطقیه و کاراشو بافکر انجام میده نشون میده.البت خ کم خودشو نشون میده این کاراکتر ولی هروقتم میاد قد ی دهه برام حماسه افرینی میکنه" بم گفتن توهم بزن...و جالبه من وقتی امتحانش کردم حتی نپرسیدم ک این چ کوفتیه:)"بهتره نگیم من چون واقا حس نمیکنم منه فق جسمش بامن یکیه"دونوع قرص بود...یکیش سفید بد...یکیش ژله ای بود و شفاف و نسبتا صاف...بعد ایا مهسا بحالت عادی مصرف کرد؟ خیر!یکی از پسرا قرص رو گرف...گف دهنتو باز کن و زبونتم بیار بیرون...و گذاش رو زبونم:))تازه فیلمشم موجوده دس دوسمه اگ یروز بامن بدشه میتونه برعلیه من کلا استفادش کنه.و این صحنه سکسی و زیبا خلق شد و من اروم مکش زدم...راسش تا یساعت هیچ اثری نداش://ینی تاوقتی رسیدم خونه فک میکردم سرکارم گذاشتن.
بعد وسط مسواک زدن بودم ک یهو ی سرگیجه وحشتناک گرفتما!رفتم خوابیدم...و خب...گاییز میتونم قسم بخورم قد یماه خواب دیدم!و تازه وقتی بیدار شدم ساعت پنج صب بود!خوابه خ خوب بود فک کنم کل توهماتم تو خوابه خلاصه شد ولی خب...بزگریم.
بیدار ک شدم منی ک کونم نمیشه دوقدم راه برم یچیو بردارم سعی میکنم از توانایی های تلپورت و هری پاتری استفاده کنم برا جابه جایی اجسام...همش عین کسی ک اتیش گرفته الکی راه میرفتم و میدوییدم:/یبارشم تو دسشویی با کون افتادم تو سنگ دسشویی XD
خیلی داغون بود...و خب خیلی عجیب.هرچیزی ک میگفتم بدون فکر بود ب معنای واقعی کلمه...ینی تا بخودم بیام ک حلاجی کنم قضیرو گفته بودمش://انگار دهنم سریعتر از مغزم کار میکرد...یکمم عجیب میدیدم چیزارو مثلا حس میکردم دارم داخل گیتارمو میبینم:/
بعد تازه عمق فاجعرو ببین ک من اونروز رفتم مدرسه://تا دوروز بعدشم عین سگ پاچه میگیرفتم..
خلاصه کاشف ب عمل اومد ک lsd بوده://پشماااام!قاعدتا ال اس دی نباید میرف مرحله اخر؟من هنو حتی بهمنم امت نکردم ال اس دی چ صیغه ایه:))؟بعد تازه دوسم خیلی خوش خیال بجا اینک نگران باشه ک من معتاد نشم بلایی سر خودم نیارم بم میگف"وای پسره تو کفت بودا اونشب...رفته بودی میگف خ دختر کیوت و متفاوتی هسی!"
میدونم دگ نباید باش بگردم://خودمم ب خودم همی قولو دادم"حالا هفته بعد منو تو فلان خیابون باش میبینین"
بچه ها لاق ال اس دی نزنین اگ میخاین امت کنین...خ داغونه...بعدش خیلی حس گوهی میاد سراغتون...برای من ی غمی اومد سراغم ک چرا خوابه واقعی نبود چون تو خواب واقا باورش کرده بودم:))و دلم میخاس همونجا بمونم و زندگی کنم
واقا حس میکنم خیلی ادم خرابی شدم.میدونم نباید افرادو بخاطر این چیزا قضاوت کرد...اصا خودم دارم خودمو جاج میکنم ب شما چ-ـــ- چون خودمم بنظرم ادم خرابی شدم.

گفتم خواب...دیشب خواب دیدم برا یکی دارم ساک میزنم:/اصا طرفو تاحالا تو ریل لایف ندیدم حاضرم قسم بخورم ولی مغزم  کامل با جزییات  این کاراکتر ناشناخترو پرت کرد وسط خوابم://یادم میاد عاشقشم نبودم انگار ی حالت جرعت حقیقتی چیزی بود یا شرط بندی ک باید براش میخوردم:/فک کنم تاثیرات اون جرعت حقیقتس ک دیشب تا نصفه شب داشتم با زد و اسکارلت بازی میکردیم:))چ بچه تاثیر پذیریم من...حاضرم قسم بخورم بات جرعت حقیقتی ک باش بازی میکردیم رومن کراش زده بود..چون ی سوالایی از من  میپرسید مثلا"چند میگیری تا سکس کنی؟" یبارش ک رسما زحمت نکشید سوال بپرسه گف"سلام کون قشنگ:))" 
CREEPS...CREEPS EVERYWHERE DUDE!
داشتم خوابمو میگفتم راسی...اگ با چیزای با جزییات ریز و منحرفانه اوک نیسین بخش تو پرانتزو نخونین مستقیم برین پایان مطلب
(اولش داشتم خیلی عادی براش ساک میزدم...بعد یهو گف چرا اینجوری اروم اروم میخوری بیشتر کن تو دهنت! بعد یهو سرم گرف محکم و کاملا وحشیانه تو دهنم عقب و جلو کرد://اخرشم ی نفس عمیق صدادار کشید  ابشو ریخت کامل تو دهنم...بعد ازین کابوس یهو بیدار شدم...قشنگ خایه کرده بودما...از ترس دس و پاهام یخ کرده بود)

----------------------------------
پ.ن:فردا هالووینه و گس وات؟ دوتا از دخترا نمیان و من بااین حساب میشم تنها دختر جمع://البت درتلاشم ببینم میتونم دختر جور کنم یا ن://بخدا پسرا خیلی زیاد شدن اصا دختر نمی یابم:((ببینم چی میشه حالا...هیشکدومتون شیراز نیسین فرداشب بیاین خونه ما؟:(

پ.ن2:تاحالا خوابای عجیب غریب مث این دیدین:/؟تعریف کنین ببینم:))



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 8 آبان 1398  01:01 ب.ظ

my parents actually love me "i guess"

جمعه 12 مهر 1398 12:24 ب.ظ

نویسنده : whcaw
Image result for edgy aesthetic

hi hoes!
خب مدرسه تاالان براتون چطور گذشته:))؟ زیاد سرتونو درد نمیارم(شایدم باید بگم چشاتونو چون دارین اینو میخونین)
یادتونه گفتم تو ی کلاس فوق مزخرف افتادم؟خب ممنون از بعضیاتون ک اومدین دلداری بدین و ازین حرفا!
ولی خب...من باخودم فک کردم چرا عادت کنم و سازگار شم باکلاس؟چرا تغییرش ندم؟
خلاصه روز اول من باگریه اومدم خونه...نمد چرا.فشار عصبی و این حرفا
اونقدا هم ناراحت نبودم...فرداش مامان و بابام اومدن مدرسه با معاون صحبت کنن ک منو جا به جا کنه...ک خب معاون بااون پوزخند موذیانه و روباه صفتش گف"ثبت سناد شده امکان نداره!" دوود مامان من خودش تو دانشگاس حتی اونم میتونه لیست نمره های دانشجوها رو هم درشرایط ویژه تغییر بده!خلاصه اونروز منو فرستادن پیش مشاور ی زنگ پیش مشاور بودم ک داش چسشر میگف ب معنی واقعی کلمه!میگف مشکلای دیگه زندگیت چی؟مثلا ی خوابگاه رفتی با هم خوابگاهیات اوک نبودی چی؟
من بعدا همینو از بابام پرسیدم گف اگ ی ترم دیدی اوک نبودی با هم خوابگاهیات میتونی عوض کنی با یکی دگ بری تو اتاق دلخواهت!
همشم میگف دراینده هم اگ این رفتارا کنی با شوهرت ب مشکل برمیخوری:/"my gay ass was shaking on that moment!"
اخرم بغلم کرد گف "وای چ دختر نرم و نازکی!مشکل داشتی بیا پیش خودم"
و خب...فک کردین من واقا عقب میکشم؟خیر!اونروزم ک اومدم باز گریه کردم"im a fucking drama queen!"
و خلاصه...برا اولین بار کلی تو خونه دادوبیداد راه انداختم.چمیدونم واقا نمیدونم چرا همچینکاریو کردم این مشکل یک دهم مشکلات سابق ک ازسر گذروندمشم نبود فقط حسم بم میگف باید اینکارو ب هرنحوی شده انجام بدم
فرداش با بابام رفتیم پیش مدیر ایندفه...و بعد مدیر میگف امکان نداره.دلیلشم این بود ک نمیخواس بین بچه ها تبعیض بزاره!دوود کل بچه هارو جم میکردی از هرپایه پنج شیش نفر سرجم واقا ناراضی بودن.بعد اینم باز بحث شوهرو پیش کشید...منم ایندفه جواب دادم"خب شوهرو برخلاف این خودم انتخاب میکنم!حتی حق انتخاب ترک کردنشم دارم درصورت مشکل" بعد گف"خانواده شوهر چی؟" منم گفتم"والا شمارو خبر ندارم ولی مامان بابای من اتفاقا ب خانواده همدیگه حتی بیشتر همدیگه توجه کردن (ک خب دروغم نگفتم)" اخرم گف "باید بری روانشناس نامه بیاری ک مشکل داری eqپایین داری ناسازگاری...منم اینو ب همه بچه ها میگم ک بخاطر این تغییرش دادیم" بابای منم گف"بحث عدالت براتن مهمه...بحث رسواکردن کسی ن؟" بعد این پیش خودش فک کرده بود من ازین دختر یکی ی دونه هام ک همش بابا مامانش دنبالشن..خبر نداش اولین باره کلا درطول قرن داره همچین اتفاقی میفته.
هی هم میگف"تو مگ مشکلت چیه؟تو زندگی چ سختی ای کشیدی ک میگی دگ بسمه" اخرشم بش گفتم مشکل واقعیو...اونروز من نرفتم سرکلاس چون باخودم عهد کردم پامو نزارم سراون کلاس...اخرشم اومدم گفتم"ازتون عذرمیخوام اگ صدام بلند شد من معمولا احساساتی نمیشم" ک خب ی اب سردی انگار ریختم روش از حالت چهرش معلوم بود بابت حرفایی ک بم زده شرمنده شده. درواقع اصا متاسف نبودم بابت لحن یا تن صدام.فقط میخاسم این قیافشو ببینم.زودم تا یچی میگفتی میگف"من خودم روانشناسی خوندم"
اره از فلان دانشگاه ازاد گوزاباد کاملا مشخصه!اینروزها همه روانشناس شده اند شما چطور؟اخر بزور جمعه عصر رفتیم پیش روانشناس و خب این یکی روانشناس واقا مزخرف بود.تن صداش باعث میشد خوابم بگیره...بعد مثلا یجا حرفمون شد ک میگف"تو نباید ب یکی بگی مثلا چرا نژاد پرستی؟!"ودف!!!پس من غیر از اطلاع رسانی و ب چالش کشیدن افکار اشتبا مردم دگ چکاری از دسم برمیاد!اخرش برام نامرو نوشت...ماهم شنبه صب رفتیم مد...نامرو دادیم مدیر گرام اونم با خوشرویی تمام گف"دخترم مرسی من اینو فقط برا این خواستم ک دلیل موجه داشته باشم برو سرهرکلاسی دوس داری!" ک خب طبیعتا انتخاب من شعبه دو بود.
منم خوشال رفتم نامرو دادم دس معاون...معاون ی نگا ب نامه کرد و اخم کرد رف پایین:/من و بابامم پوکر بهم زل زدیم.
اخرش گف نمیتونی بری شعبه دو!بقیه شعبه ها میتونی الا دو!
ماهم کلی اعتراض ک چرا؟ دوباره بابام رف پایین و کلی بحث و اعتراض...اینقد دلم میخاس اون پوزخند رو از لبای اون معاون موذی با کاردک پاک کنم...بعد خیلی راحت مدیر گف"اگ نمیتونی کنار بیای برو ناحیه دو تیزهوشان...مدرستو عوض کن!" اخه ب اصطلاح روانشناس...وقتی من تو کلاسم طول میکشه ب محیط جدید عادت کنم تو مدرسه جدید؟؟؟!!! کیا میشن مدیر اونم مدرسه تیزهوشان!اخرم معاون دلیل اور ک"تو اون کلاسی ک میخای بری بچه های مشکل دارن ک روت تاثیر بد میزارن:/یکی از بچه ها مامانش گفته باهم تو ی کلاس نباشین!"تازه ی تعهد گرف ک من و بابام و مشاور(اون یکی مشاور ن اون ک عین ی بچه بام رفتار کرد) تعهد دادیم ک هرمشکلی پیش اومد گردن ماس://و جلو چش خودمون معاون زد زیر حرف خودش!
رفتیم دوباره پیش مدیر و کلی حرف...و این روانشناس باتجربه خیلی راحت تو چشای من نگاه کرد و گف"اگ اینقد باهمچین مسئله ای بهم ریختی خودتو بکش!" و خب من کلا لال شدم://بهت زده شدم.و خیلی راحت باخنده ای ک دندونای کج و زردشو نشون میداد گف"شوخی کردم!" اینو ک گف ما پاشدیم رفتیم اداره سمپاد!وقتی پیش رییس اداره همچین موضوعیو گفتم داش شاخ درمیاورد://ی حالت تمسخریم تو نگاش داشت.میگف"چرا همچین مسئله ایو انقد بزرگ کردن"کلی نزدیک یساعت بامدیر حرف زد...اخر کاشف ب عمل اومد اون مادری ک گفته بچش بامن تو ی کلاس نباشه مامان دوست خودمه! و خب گفتن اگه میخای بری تو اون کلاس باید دوستتو جابه جا کنیم...ک خب من راضی نبودم واقا!اخرش بابام دید انقد داره بامن بد برخورد میشه یهو بهم ریخت...بابام ک همیشه با طمانینه حرف میزنه یهو صداشو بلند کرد و گف"من باطناب دار میرم پیش رییس اموزش پرورش ایندفه!و میگم مدیر گفته ک بچه من خودشو بکشه!"و کلی حرف دگ...طنابم از پشت ماشینش رف دراورد://اینو ک گف منم گفتم"او شت انکار دگ داره ماجرا سیاسی میشه"
اخرش مدیر کلی بااونا حرف زد...واقا ترسیده بود.بعد از یساعت دگ و منتظر گذاشتن من پشت درهای بسته...بابام اومد بیرون گف"مدیر میخاد باخودت تنها حرف بزنه اینبار" ک خب واقا غافلگیر شدم چون کلا مدیره از هرگونه بحث بامن اجتناب میکرد.
رفتم داخل...و همه چیزو براش گفتم.از احتمالاتی ک شاید مامان دوستم نخواسته من باش تو ی کلاس باشمم گفتم...ککلی حرف زدیم.
اخرشم بحث یه جوری پیش میرف ک ب نفع من بود...ک یهو دوباره میگف"حالا میری شعبه سه یا چار؟" و منم میگفتم"دو:/"
و خب...یکمم دلم برا دوستم سوخت.اگ من میرفتم دو درحق اون ظلم میشد.اخرش خوبیش این شد ک مدیر کلا نظرش راجب من عوض شد.فمید ی دختر یدونه نازک نارنجی نیسم ک هرچی میشه ننه باباشو میکشونه مدرسه...و بم راه حل داد.
ک یا ازبین سه و چار انتخاب کنم...یا برم پیش والدین دوستم و ازونا رضایت بگیرم...رفتم خونه و کلی رواین فک کردم.و ب این نتیجه رسیدم ک...میرم شعبه سه!
اخرشب همون دوستم بم پی ام داد...و گف ک قضیه اصا این نبوده مامانش فقط گفته بوده این با دوستاش تو ی کلاس نیفته ک حرف نزنن  و حواسشون ازدرس پرت نشه!حتی بم گف برنامه شعبه دو روبیارم و قضیرو خودش درست میکنه.ولی خب من تصمیمو گرفته بودم.درواقع این افکاری ک ازمن و دوستم داشتن مربوط ب حرف مامانش نبود.مربوط ب مدرسه قبلیمون دوره راهنمایی بود. و اینو خودشون بریده بودن و دوخته بودن ک افسردگی دوستم و مشکلاتی ک داره بخاطر منه و من و اون بهم تمایلات همجنسگرانه داریم://
فردا صبحش دوستم اومده بود مدرسه بامامانش...و مدیر گفته بود"مهسا اصا هم دلش نمیخاد بیاد دو://و اینک اصا حرف مامانه بی تاثیره مهسا کلا قرار نیس بره دو"بعد کلی به دوستم گفته بوده ک من ازقضیه باخبر نشم(میدونسه دوباره قشقرق راه میندازم)و خب دوسمم کامل قضیرو بم گف://تازه دوستمم زود فرستاد خونه ب بهانه اینک حال روحیش خوب نیس برااینک بامن روبه رو نشه و قضیرو بم بگه...
و خلاصه!من اولین کسی شدم ک درتمام طول مدیریت اون مدیر تو اون دبیرستان فکسنی کلاسمو عوض کردم!کلاس جدیدم خیلی بهتره واقا...البت بخوبی دو نیس ولی بهتر از یک بود ک توش افتاده بودم و اصا هم پشیمون نیسم ک اینهمه کار انجام دادم:/
و فهمیدم ک واقا برا بابا مامانم مهمم...مخصوصا بابام.تا لحظه اخر پس نکشید...حتی صب روز یکشنبه هم گف ک اگ واقا نمیخام برم سه مجبور نیسم برم و خب خودم ایندفه مخالفت کردم...همینجوریشم دوروز +ی زنگ از بقیه عقب افتاده بودم نمیخاسم بشه سه روز+ی زنگ!
و فمیدم چقد دانشگاه روانشناسی دقت نمیکنه ب چه روانیایی مدرک میده!و اینک...میشه گف تاحدودی احساس خوشبختی میکنم
حس خوبیه ک بدونی لاقل پدرومادرت قبولت دارن و دوستت دارن...لاقل پدرت
و تازه...بیشتر دوسام تو شعبه سه هسن.الان میگی"پس مغزخر خورده بودی میخاسی بری دو" اخه دو خ جو صمیمانه و خوبی داشت و بچه ها شر نبودن ب معنای واقعی کلمه.تازه "میم" هم تو شعبه سه هس و ی خبر عالی!"میم" قراره دوسال اخر دبیرستانو بخاطر کار باباش ک دبیر یکی از مدارس فارسی زبان فرانسه شده بره پاریس!و خب...خوشالم ک لاقل ت ی قاره نیسیم...هرچن برا دانشگاه برمیگرده ایران ولی...احتمالا تا دوهفته دگ از شر اونم خلاص میشیم!
نتیجه اخلاقی داستان:اگ از وضعیت موجود ناراضی این...تغییرش بدین!بش عادت نکنین!بااینکار فقط خودتونو نابود میکنین.لاقل تلاش خودتونو بکنین گایز...اصلا هم از حرف اطرافیان ک بتون میگن بزدل یا صورت مسئله رو پاک نکن نترسین!
پایان!
---------------------------------
پ.ن:گایز ببخشید سرنزدم وباتون سرم یکم شلوغه...امروز بزور وقت گیر اوردم اومدم دو اپیزود euphoria دیدم و اپکردم...جبران میکنم ایشالله...اگ مطلب مهمی هس ک میخاین چک کنم کامنت بزارین تو وبم کامنتارو چک میکنم حتی اگ جواب ندم.
پ.ن2:ی دختری هس تو مدرسمون...نمیدونم خیلی دوس دارم باش دوس شم یا بش نزدیکتر شم و کلا بشناسمش..فک نکنم روش کراش زده باشم بیشتر کنجکاوم.نمد باید چجور باش سرصحبتو باز کنم...کلاسش ی شعبه دیگس زنگ تفریحا هم با اکیپش میره میشینه.فقط اینستای همو فالو میکنیم و چنباری استوریام ریپلای زده...تو واقعیت بااینک اون خیلی ادم سوشالیه باهم حرف نزدیم فراتر دوسه تا کلمه...هعی



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 12 مهر 1398  01:23 ب.ظ

they're worth it

شنبه 30 شهریور 1398 01:10 ب.ظ

نویسنده : whcaw
Image result for aesthetic retro gifs
hi hoes 
خب اولا ب خوانندگان جدید وبم خوشامد میگم://!ک خب همشونو تو واقعیت و ن صرفا مجازی میشناسم
داره کم کم تعداد کسایی ک تو واقعیت میشناسنم و خواننده اینجان بیشتر بقیه میشه
یکمم غافلگیر کننده بود پست قبلی چسناله کردم ک کسی پستامو نمیبینه یهو اومدم دیدم 96تا کامنت جدید اومده"ک میشه گفت 80تاش مال دانیال بود"و خب انگار چسناله هه یجورایی اثر کرد تنکس گایز
i kinda feel awakward and uncomfortable right now butt...fuck it anyway
خب همونجور که قول داده بودم قرار شد ی لیست از فیلما و کتاباو...چیزایی که به نظرم ارزش دیدنو دارن بزارم...
راسی مرسی یادتون بودم نقاشی مینیمالارو نزاشتم...خودم یادم نبودD:اونم ادامس"هاهاها فک کردین من رشوه میدم تا بخونین مطالبو"
ازونجایی که فک کنم این مطلب خیلی طولانی بشه گذاشتمش تو ادامه...بزن رو ادامه مطلب

ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 1 مهر 1398  09:31 ب.ظ

just a memory

چهارشنبه 27 شهریور 1398 12:02 ب.ظ

نویسنده : whcaw
Image result for cocain gif
مثلا یه روز باشه اواخر اردیبهشت،کف اتاقم دراز کشیده باشم،ساعت هشت شب باشه،اسمونم اسمون بعد غروب باشه،رنگشم ازون ابیای تیره باشه که انگار هوا تاریک ولی تاریک نیس،اهنگ im your ghost هم پلی باشه،چراغا هم خاموش باشه،کتاب زیستم اونور بحال خودش رها شده باشه.
هیچ اتفاقی نمیفته،ولی انگار اون ساعت،اون لحظه برای همیشه تو ذهنم ثبت میشه،همینقدر بی دلیل،تو یاد موندن دلیل نمیخواد،شایدم دلیل داره ولی اونقد عمیقه که سلولای مغزمم درکش نمیکنن بیان بمنم بگن.انگار تو ی فیلم امریکایی دهه نودی،ولی کاراکتر فرعی ای.
یهو مامانت میاد میگ:پناه برخدا!یه ذره عقل تو کلت داشتی اونم باد بردش!
بعدم چراغا رو روشن کنه و اون لحظه تموم شه و تو برگردی به همونجا،تو لحظه دیگه ای که قرار نیس تو ذهنت بمونه.
هرچن شاید بعضی جاهای خاطرمو دسکاری کرده باشم،مث اون پروفسور معجون سازی تو هری پاتر!مثلا یکم فلش بک که بزنم عقب قطعا میدونم مامانم نمیگه عقلتو باد برده!،شاید این چیزیه که گوشام دوس دارن بشنون...درهر صورت همونه دیگه. یه مفهومو میرسونن،فقط یکیش با کلمات مامانم که حتی تو کله خودمم نمونده و احتمالا تاریخ فراموشش کرده،یکی کلمات از جنس خودم
----------------------------------------------------------
خب این نوشترو چن وقت پیش نوشته بودم اوایل امتحانای ترم بود فک کنم...فقط دلنوشته بود دیقا همه چیزایی ک تو ذهنم بودن نیومدن با  ارایه و اینا تلفیقش کنم
مود امروز: "ایس کافی میخااام:((یکی بم کافئین برسونه"
سوپرمارکت سر کوچمونه ولی خب...من برم طبقه بالا تو اتاقم..لباسامو دربیارم(مجبورم این یکیو چون عملا با شلوارک رکابی نشستم)لباسای بیرون تنم کنم...کفشامو بپوشم...برم اینهمه راهو...حساب کنم...برگردم خونه...کی میره اینهمه راهو:/؟؟کوروشم ک الان باهام دعوا کرده نمیتونم ازش بخوام بره برام بگیره
دعوامون حالا سرچی بود؟من ی تیوپ نوتلا داشتم...اهنگ pretty girlsبریتنی داشت پلی میشد..منم رفتم تو حس وانمود کردم تیوپ نوتلا رژلبه و زدم ب لبم...بعد وانمود کردم میخام کوروشو ببوسم...بعد این احمق محکم تکون خورد کلش خورد تو دهنم..موهاش ب مقدار خیلی خیلی چس مثقالی نوتلایی شد:///بعد الان سراین قهر کرده
اگ دوسپسرم بود الان از خداش بودا (موهارو نمیگم لب نوتلایی میگم) ولی این خ یوبسه...از هرپسری ک تاالان دیدم یوبس تر و چس تره://چیزی از جوونی کردن و تفریح حالیش نیستتتتت!!!
لایف اپدیت: جوشام خ کمتر شدن الان فقط جاشون مونده D:تابستونم تموم شد و من ب غیر از فیلم دیدن هیچکدوووووم از کارای bucket listم رو انجام ندادم:))تا دلتون بخواد فیلم دیدم درعوض...شاید بزودی سریال skins رو شرو کنم ی ادیتایی ازش تو اینستا دیدم ک...اوووه گااااد!ولی خیلی زیاده...هفت فصله فک کنم منم ک فک نکنم اونقدا وقت داشته باشم.
یکم راجب اینک قراره تو چه کلاسی بیفتم امسال نگرانم...پارسال بااینک تو ی کلاسی افتادم ک دوسام نبودن ولی بچه هامون خوب بودن.میترسم امسال تو ی کلاسی بیفتم که دوستی توش نباشه+بچه مزخرفا/خود چس پندارا/بیشعورا بیفتن توش
بخاطر این نگفتم /جنده ها چون جنده ها دوستامن:))ازون لحاظ
بعد از مدتها ی قرص ازون تجویزای روانپزشک انداختم بالا و پشیمون شدم بخاطر بیحالی و کنفی بیش ازحد بعدش...و یادم افتاد چرا بس کردم خوردنشونو
چن روز پیش داشتم خیابونو متر میکردم و همونجور که ب الستارای جدیدم زل زده بودم یهو تو رودخونه فکرم غرق شدم.ب اینکه چقد ادما شبیه اون چیزی که نشون میدن نیستن.به اینک هنوزم اکثر مواقع اشتباه میکنم تو انتخاب ادما.اتفاق خاصی نیفتاده فقط حس میکنم از خیلیا ناامید شدم.
------------------------------------------------------
پ.ن:به شیک اورئو معتاد شدم...شما چطور؟
پ.ن2:به کدوم کارای تابستون رسیدین؟کلا بگین تابستان خود را چگونه گذراندید؟
پ.ن3:داداشم خیلی پفیوزه.agree or not??
پ.ن4:skins رو دیدین؟هنوزم دلم ایس کافی میخادا:((یکیتون برام تلپورت کنه لطفا
پ.ن5:گایز بنظرم وبم دوس نداشتنی شده...خیلیا ک قبلا سرمیزدن دگ نمیزنن...اتفاقی افتاده؟چیزیو خراب کردم؟حس میکنم قبلا ک کمتر سرمیزدم وب بیشتر تحویل گرفته میشدم...الان فقط درصورتی ک براتون نظر بزارم شاااید تازه اونم شاید جدیدترین پستم ی ندا میدین معلوم نیس خوندین قبلیارو یا ن...وللش شایدم ناموسا کسل کنندم XD و تقصیرو نمیندازم گردن کلماتم...چون خیلی وبارو میبینم ک مثلا فن گرلی فلان ادمو با فلان زبون مریخی کرده مثلا اینجوری"واااای چانبک تیبابسعغثعضهصفصعض6قفض6فیشعغلبس"و خب چهل تا کامنت میگیره باهمون مضمونها...ولی خب من اینهمه مینویسم و کلا فوقش ده تا بگیرم اونم همش ازطرف یلداس یا دینا "تنکس دوودز"این ینی خودم کسل کنندم...یپپپپ!چنتا وب خوب و جدید بم معرفی کنین تو کامنتا...الان فق مال دینا و یاسیو میشناسم ک محتوا داشته باشه
پ.ن6:گایز ی لیست از فیلما و یوتیوبرا و کتاباو...کلا چیزایی ک بنظرم ارزش دارن چشامونو بخاطرش بسوزونیم یا پرده گوشامونو نوازش کنیم بزارم ؟تا ی پست معرفی باشه چون خیلیاتون ازم سوال میکنین مخصوصا برا فیلم...ایده خوبیه؟







دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 27 شهریور 1398  01:46 ب.ظ

a night without a moon

سه شنبه 12 شهریور 1398 12:59 ب.ظ

نویسنده : whcaw
Image result for AESTHETIC FAKE FRIENDS
ناشدنی بود نادیده گرفتن تلالو انوارش;حتی از نگاه پنجره تیره غبارالودی چون من.
بلعیدن قطرات حبس شده در ابرهایم نیز عطش محبت اورا برطرف نکرد.او خواستنی بود.
او روز بود و من شب.
اما من ان شب رویایی افسانه ها نبودم,شبی بودم دلگیر و ابری و تهی از مهتاب...به سرعت زدودن غبار فراموش شدنی.و او روزی صاف بود و به یاد ماندنی...ابی اسمانی,خورشید زرد,ته مانده سفید ابر
روز به من نزدیک تر شد.با اشتیاقی از جنس کنجکاوی می خواست ابرهایم را کنار بزند.
گفتم:ورای سحابم خالیست!
گفت:می خواهم ماهت را ببینم
گفتم:خلا محض است.
خنده ای کرد و گفت:پس من کاشف خلا ات میشوم.
ابرهایم را کنار زد.درخشش ماهم کم از خورشیدش نداشت.
ابرهایم را چید. گفت:ماهت مایه دلگرمیست.
گرما به چه کارش می امد؟مگر گرمای دل فروزانش کافی نبود؟ من نقره ای درخشیدم و او طلایی.ازمن رو گرداند.
ماهم شد دشمن دوست نمایم,به مجعد سفید ابرهایش اویزان شد و شد گیره ای برای ان گیسوان ابری.
شاید هم ماه از اول متعلق به او بود چون من تهی تاریک بودم.
حال من سال های نوری را می شمارم تا ابرهایم دوباره بلند شوند و پرده ای شوند برای دیدگان بی فروغم.
و شهاب سنگ ها برسرم فرود می ایند و می گویند:"کاش هیچوقت نقره ای نمی درخشیدی!"
-----------------------------------------------------------
نمیدونم چیشد...اومدم فیلم TANNER HALL رو دان کنم دیدم ن دلم خیلی پرتر ازین حرفاس
شایدم خالی تر ازین حرفاس...من از خالی بودن خیلی میترسم.
یه روز یه دوست پرسید"بنظرتون مهسا ازچی بیشتر همه میترسه؟"
منم گفتم"سگ!"...ولی الان یادم اومد غیر سگ از خالی بودنم میترسم.
و الان..واقا دارم حس میکنم ته مونده هامم دارن از وجودم پرمیکشن به معنای واقعی کلمه.
پس به این بلاگ کوچک و نه چندان معروفم پناه بردم...و هرچی تو ذهنم بود رو به متن بالا نوشتم...
متنفرم از وقتی که کاراکتر داستان و موقعیتش واقا مال خودمه...چون تو عالم دلنوشته من دروغگوترین نویسنده دنیا میشم.
هیچکدومش درددلای دل درد خودم نیس...ولی این هس و نوشتنش کلا ده دقیقه ام طول نکشید
چرا ادما اینقد عوض میشن یهو؟چرا یه کسی که تا دیروز با اطمینان کامل ازش دفاع میکردی رو امروز حس نمیکنی دیگه بهش اعتماد داری؟
چرا اینقد متنفرم از نمو های زندگیم...نمو ینی گذر از یه مرحله و رفتن به مرحله جدید...و من واقا حس میکنم دارم میرم ی مرحله جدیدی از زندگیم
و میدونین چیه؟ بهترین دوستی که میتونین داشته باشین خودتونین گایز! و اصلا سعی ندارم نظریات یه ادم منزویو تو کلتون فرو کنم
اگه ازتون اسم بهترین دوستتونو خواستن و غیر از اسم خودتون کس دیگه ایو گفتین...بدونین دارین چپکی میرین
حتی اگه تا اخر عمرتون اینو نفهمین.
یا اسم خودتونو بگین...یا اسم یه مشت از دوستاتونو بگین چون اونجوری کسی هسی که از لحاظ احساسی به ی فرد خاص و مشخص وابسته نیسی.
بگم از چی ناراحتم؟ ازینکه دگ بحث راجب هری پاتر دلشونو میزنه و بحث راجب ی پسر تو خیابون که بشون گفته"جووون!"نه!
ازینکه همش راجب فلان پسر حرف میزنه...
ازینک خیلی راحت میاد میگه"دوستی با پسرا خ بهتر دختراس!دخترا خ حسودن و هرثانیه میخوان ب ادم اسیب بزنن!"
رفیق...ب عنوان کسی که نصف بیشتر عمرشو با پسرا گذرونده باید بگم اصلا اینطور نیس.والا هر پسری که من باش دوس بودم اخرش ب این حالتا ختم شده:
1.ازمن خوشش اومده و بعد به غرورش برخورده که من نخواستم رابطمونو از فرندشیپ به رومنس تغییر بدم و درنتیجه ب مرور دگ همون دوستیو هم ریده بش! (غیر ی نفر بقیشون همین بودن)
2.متاسفم ولی اکثر پسرا(75درصدشون)تو کشورما هنوز عقاید خیلی قدیمی و پوسیده دارن که ناشی از تربیت نادرست خانواده هاشونه و اخرش سرهمین عقاید مسخرشون دس ب یقه شدیم و رفاقت دود شد رف هوا...کافیه یبار باشون فوتبال بازی کنی ببین چقد هنو شرو نکرده تحقیرت میکنن و میگن ما ضعیف کشی نمیکنیم.
3.اگ پیششون مث بقیه دخترا نباشی بخاطر همون عقاید قضاوتت میکنن خیلی راحت...من بچه بودم تا دلت بخواد دوس و رفیق مذکر داشتم.سرهمین ناگهانی موکوتاه کردن و کام اوت کردنم...تقریبا بیشترشونو از دس دادم...و کی گفته پسرا حسود نیسن؟یبار با ی پسری دوس بودم...بعد با ی دختری رل زدم...و کاشف ب عمل اومد اون دختره کراش این اکس گای فرند گرامی بود...و خب ایا اصا اومد بمن چیزی راجبش بگه؟خیر!درعوض تا تونست کسشر راجبم پخش کرد..و اینک تاحالا بت حسودی نکرده ینی هیچ برتری ای نداشتی که بخاد بت حسودی کنه...و اگ یکم ب پسرا نزدیکتر بشی میفهمی که چقد پشت هم همو مسخره میکنن...واقا این خیلی معروفه"بحثای خاله زنکی"ولی بارها دیدم پسرا فلان پسرو پشت سرش بخاطر موارد مختلف مسخره کردن یا پشت ی دختری گفتن اره جندس فلانی که راحته ردیف کردنش!
.
و میدونین جالب چیه؟ب چشم خودم میدیدم ک داره پی ام اون پسررو زود سین میکنه و پی ام دوستای دخترش ک از قبل بش تکست داده بودنو نه!خب قطعا حسی که تو داری تجربش میکنی فرندشیپ نیس...و ن من نمیگم عشقه!یجور هیجان و شیطنته ک گل کرده و باعث میشه بخای بیشتر و بیشتر بااون هم صحبتی کنی!و باعث میش ب ی نتیجه گیری احمقانه برسی و بگی"دوستای پسر خیلی بهتر از دوسای دخترن" اونم جلو دوستای دخترت...ک ب شخصه تاحالا نه بهت حسودی کردن ن پشتت چرت و پرت گفتن و یه احمقیشون مث منم حساسه و بیش از حد روی دوستیت حساب کرده درنتیجه دلش میشکنه.
گایز لطفا نیاید دعوام کنین راجب حرفام درمورد پسرا...من واقا پسرا رو دوس دارم فارغ از جنسیتشون...من کلا هرکی باشعور باشه رو دوس دارم...و دوسای باشعور پسر زیاد دارم اگ بخاین براتون نام میبرم یکی یکی...دوستای باشعور دخترم زیاد دارم.
واقا برام فرقی ندارن.هرچن بچه بودم با پسرا اوکی تر بودم چون هنوز این مسائل احمقانه رو هیچکدوم بلد نبودیم فقط فوتبال بازی میکردیم گیم میزدیم بدون اینک کسی کس دیگرو بخاطر لای پاهاش تحقیر کنه...و تنکس گاد که هستن پسرایی مث بعضیا ک باشون دوستم ک باعث بشن نظرام ب پسرا هنو کاملا مثبت باشه
و تنکس از بهترین دوسام ک دخترن و میتونن درعرض ی شب کاری کنن ک کلا از واژه دوست حالم بهم بخوره و دیگه باورش نکنم
ولی طرف یجوری میگه "پسرای الان روشنفکر شدن دگ بابا با پریودم حتی مشکل ندارن"
با پریود مگ باید مشکلم داشته باشن؟ی واکنش کامل طبیعی هورموناس که برا زنا اتفاق میفته اصا مگ ب اون ربطی داره که بخواد باش مشکلیم داشته باشه؟؟؟...
واقا دگ حرفی ندارم!
----------------------------
پ.ن:اینروزا عمیقا ناراحتم...خیلی زیاد!ای کاش دوباره بچه میشدم..وقتی ک دخترا اینقد پسرا فکر و ذکرشونو مشغول نکرده وقتی بامن میگشتن...وقتی که هری پاتر خیلی جذابتر از ی پسره بود ک بت میگ جووون
پ.ن2:حرفامو زیاد جدی نگیرین...زیادی گیج شدم فقط همین.امیدوارم  زودتر ازین مود دربیام...حس میکنم دوباره دارم دراما کویین بازی درمیارم...هنوزم بیشتر هرکسی دوسشون دارم...خودمو فقط الان یکم بیشتر




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: -  -

people assumptions about me+weirdest rumors lol

شنبه 9 شهریور 1398 11:38 ق.ظ

نویسنده : whcaw
Related image
hi hoes!
دوباره یه مطلب دیگه راجب خودم!که خب...بسی پوینتلس!
حقیقتا دارم سعی میکنم تو تابستون مطالب فان بزارم چون ...تابستونه اصا اسم تابستونم بشنوی ادم رویا پردازیم نباشی کلی چیزای خوشالی و زرد و قرمز میاد تو ذهنت!
و خب کم مطلب میزارم چون همونجور که میبینین ذهن افسرده من در طنزپردازی بسی قاصره
خیلی وقتا شده که چیزی که مردم راجب تو فک میکنن اشتباه باشه(که اکثر مواقع همینطوره)
یا خیلی وقتا شده ی چیزایی راجب خودتون بشنوین که پشم که هیچی...پوسته ریزیم بعضا بکنین
اینجور شد که من ی استوری گذاشتم تا ببینم ملت راجبم چی فک میکنن(بخش کوچکش...ک شامل فالوورام میشن)
و حالا...لتس گو بیبی!
1.خیال پرداز: کاملا موافقم...درحقیقت من اصا تو این دنیا زندگی نمیکنم...بخاطر همینه اکثر مواقع ساکتم چون دارم تو اون دنیا با یکی دیگه حرف میزنم...یا شایدم دارم سکس میکنم:// :))هاهاها
2.روشنفکر"منطقی""خ خوب و منطقی انتخابای بقیرو درک میکنی": ازین خوشم اومد:))راسش اره...انتخابای بقیرو درک میکنم تا زمانیکه انتخابشون باعث هیت دادن ب ی گروه دیگه از جامعه نباشه (wow!im actually rlly nice dude)
3.مهربون "خیلی خیلی مهربون" "نایس": ...در جواب اینا فقط ده ثانیه ب ی نقطه نامعلوم خیره شدم بعدم  سوراخم به علت قهقهه زیاد جر خورد...سوراخ بینیم چون اونموقع داشتم نوشابه میخوردم پرید توش جریده شد قشنگ..اره دگ!پاک کن اون افکار کثیفو
راسش واقا نمیدونم چرا همچین فکری میکنن ملت ولی من واقااااااااا مهربون نیستم!و حتی بدجنسم بعضا..البت جدیدا سعی میکنم نایس باشم ولی وقتی رو دور بدجنسی بیفتم به بچی رجیناجرج میشم کامل:/!تخریب شخصیت میکنم درحد فیفا(ewww کی دگ ازین اصطلاح استفاده میکنه خدایی...می بچ)
4.باحالی...سلیقه موسیقیت خوبه:راحب دومی مرسی^ـ^عاشق اینم از موزیک تیستم تعریف کنن..یجورایی مث اینه ک دارن از کل وجودم تعریف میکنن چون واقا پلی لیست ی ادمه که نشون میده اون ادم چه کاراکتری داره. اولیم...واقا نمیدونسم چی بگم تا اینکه رفتم از داداشم پرسیدم ک ی عمره باهام زندگی میکنه و اونم گف:خیلی وقتا باحالی...خیلی وقتاهم فک میکنی باحالی و اصا نیسی!"زبونم نیاز ب ژیلت داره بس که بش گفتم خیلی وقتا ن!بعضی وقتا!ودف...
5."نوشته هاتو خیلی دوس دارم""ای کاش ی کتاب مینوشتی واقا نویسنده خوبی هسی": بازم ممنون که ب شکلی که ب کلمات میدم خوشتون میاد...خودم از نوشته هام خوشم میاد...از بعضیاشونم ن ولی اکثرا اره.
6."مرموز""ساکت""همش تو خودتی""گوشه گیر و منزوی":خب اینا تقریبا نظرات همون ادمایی هستن ک باشون حال نمیکنم بحرفم یا زیاد نمیشناسمشون و هنو یخم باز نشده که باهاشون حرف بزنم..البت بعضی وقتا واقا ساکت میشم حتی با نزدیکترین افرادم ولی خب...خ کم پیش میاد تو همچین مودی باشم با ادمایی ک واقا باشون حال میکنم ک خب تعدادشونم کمه پس این نظرات درسته شایدم واقا خ ساکت و منزویم
7."بطرز وحشتناکی گستاخی":این یکیو بطرز وحشتناکی موافقم! جاست ایت
8."خیلی رکی و همیشه باادم روراستی""خیلی فیکی":حقیقتا...جواب اینم نمیدونم هس!ببینین من واقا خ کاراکتر درونم زندگی میکنن که همشونم من واقعین و خیلیاشون خصوصیاتشون با همدیگه 180درجه تفاوت داره!بخاطر همینه اینقد باشک سوالاتو جواب میدم چون واقا دوتاش درسته...یکی از من ها واقا رکه و همیشه حقیقتو میگه اون یکیم خ فیکه و واقا یکارای عجیبی میکنه...اون من فیک جدیدا خ خودشو نشون میده قدیما اصا نشون نمیداد خودش...ن چند قطبیم نیسم اینو دگ روانشناس احمقمم نگفته هاهاها!فک کنم بخاطر ماه تولدم باش که geminiام...و سمبل ماهمم که دوقلوعه درنتیجه منطقیه خ کاراکتر داشته باشم(هیچکس یادش نبود به ک چقد خرافاتیم ک ب اینا اعتقاد دارم ولی..im a hoe for astrology )اگ هم باور نمیکنین ک ادم فیکی باشم چون اصا بهم نمیخوره این انگا...میتونین کامنت بزارین تا بگم بتون کارامو اونوقت قانع میشین
9."درنگاه اول خ شاخ و مغرور میزنی" "خیلی سرد و مغروری""خودتو خیلی میگیری":حقیقتا من واقا مغرور نیسم البت درونگرا هسم که باعث میشه زیاد احساساتمو نشون ندم بخاطر همین فک میکنن سرد و مغرورم ولی خب...من فقط میترسم خیلی وقتا اگ زیاد باطرف گرم بگیرم طرف فک کنه خیلی شیفته و مجنونش شدم و بعدم فک کنه وظیفمه این رفتار خوبم باش...بخاطر همین تاوقتی ک مطمعن نشدم طرف جنبه داره باهاش گرم نمیگیرم...یجورایی روش پیشگیری بهتر از درمان رو پیش گرفتم.نمیخام باز دلم و غرورمو و حالا هرچی سر ی ادم هیچی بشکنه
10."خیلی خسته ای همیشه""گشادی":اینم بشدت موافقم...من کلا انرژیم خ زود تموم میشه نمد چرا...مطمعنم تو زندگی قبلی ی فاحشه بودم که از ناحیه ماتحت زیاد ب سرزمین گامیرفته اخه اینحجم از گشادیم در روح و روانم غیرمنطقیه(جسمی تنگما!یسسس دست نخورده کاملا)
11."خشنی":بستگی داره خشن رو چی ببینی...من فقط ادمی نیسم که ببینم ب چیزی یا کسی بی احترامی میشه و ساکت بشینم..اولش سعی میکنم منطقی و بازبون خوش حالی طرف کنم...بعدش ک دیدم طرف تو کلش بجای مغز کلم پیچ ک هیچی...تاپاله هس دیگ اون روی منو میبینه://و خب البت کسی ک اینو گفته بود یکی از همونایی بود ک کورکورانه هرچی میگن قبول میکرد.یادمه ی گپ بودیم...بعد ادمینش ی پسره ای بود ک خیلی ادعاش میشد همش و همروهم مسخره میکرد و بقیه هم کلا دورشو میگرفتن...بقیه غیر من قطعا!من فقط زودتر ازون بقیه نادون شناختمش و هی بیشتر و بیشتر exposeمیشد توسط من ک اخرش دگ تحمل نکرد و منو ریموو کرد...اخرشم حرف من درست درومد اونم بعد از یسال خودش اعتراف کرد پیج فیک دختر میزده قربون صدقه خودش میرفته...بعد تازه براش نازم میومد...فقط هدف همچین ادمایی رو نمیفهمم..اره تو اون گپ کسی ازم خوشش نمیومد همه ب چش ی عصبی نگام میکردن ولی خب...اخرش ک رسیدن ب حرفام دگ://پس منم ب چیزی ک میخاسم رسیدم...در غیر اینصورت...من اتفاقا برخلاف ظاهرم روحیه م در خیلی مواقع لطیفه...مثلا وقتی میگم از ادمای هنرمند خوشم میاد ک مثلا شعر میگن و اینا برام ترن انن یا فیلمای رومنس میبینم اکثرا فکشون میشکنه بس که بازش میکنن...بهم میاد ازین پسرای ورزشکارای عوضی خوشم بیاد ک عضلانین خودمم میدونمXDولی خب درواقعیت کاملا برعکسه
12."وفاداری""بامعرفتی":اره اگ ببینم کسی ارزششو داره چرا ک ن
13.احساساتتو مخفی میکنی"درحقیقت خودتو بی احساس نشون میدی و اینجور نیسی""خیلی پوکری":بعضی وقتا اره...بعضی وقتای دگ ن واقا احساس خاصی ندارم تو اون زمان...من کلا بشدت تو درونم زندگی میکنم عین ی لاکپشت درونگرا(لاکپشت درونگرا؟اسم جالبیه برا چنلم راسش نمد)ولی جدیدا دارم رو خودم کار میکنم ک بیشتر با بقیه روراست باشم درمورد احساساتم
14."فک میکنی کسی دوستت نداره و بت توجه نمیکنن درصورتی ک کاملا برعکسه":خب...ن متاسفانه برعکس نیس من واقا نامرئی ترین ادمیم ک میتونین تو زندگیتون ملاقات کنین"اگ متوجهم بشین اصا"
15."تو درحقیقت تاحالا ساک زدی و ازین کارا کردی ک انقد توشون واردی و میدونی چجور باید انجام بدی ک طرف حس بهتری داشته باشه!":...dude!!! تاحالا چیزی راجب قوه تخیل بالا شنیدی؟
16."زیاد برات مهم نیس بقیه راجبت چی فک میکنن""خیلی بیخیالی و اصا سخت نمیگیری":درواقع اشتباهه کاملا و خیلی جالبه که تقریبا همه همین فکرو میکنن!ینی دربعضی موارد شاید اینطور باشه ولی خب من واقاااا بشدت حساسم و خیلی باخودم سبک سنگین میکنم چی بگم ک ب کسی برنخوره اکثر مواقع و این توقع رو از بقیه هم دارم.ولی متاسفانه اطرافیانم کاملا برعکسن وخب بعضی وقتا منم واقا قلبم میشکنه دگ...
17."خودخواه و خودپسند""از خودشیفته ای""اعتماد بنفست خیلی زیاده":خب اولیشو درواقع اکسم بم گفتXDو خب جواب منم اینه ک...اگ خود خواه بودم شش ماه خودمو تو ی رابطه گیر نمینداختم باتویی ک باعث میشدی فک کنم بی ارزشم(savage lol)و خب من کلا ازون ادماییم ک اره خودمو تو اولویت قرار میدم ولی ن اونقد ک ببینم کسی داره اسیب میبینه.و واقا چ عیبی داره خودتو دوس داشته باشی؟اره من شیفته خیلی از بخشا و کارای خودمم و بعضی وقتاهم از خودم متنفر میشم ولی خب ک چی؟این اتفاقا خیلی خوبه ک با خودت حال کنی!اعتماد ب نفسمم برعکس خیلی پایینه بخاطر اینکه من خیلی سخت گیر و منتقدم تو کارا کلا و تا تو یچیزی پرفکت نباشم کامل هیچوقت هنرنمایی نمیکنم یا تو اون زمینه خودی نشون نمیدم...
--------------------------------------------------
خب...میریم برا شایعاتی ک تاحالا راجب خودم شنیدم "TEA BISHHH OOOHHH!!"
1."برای فلانی ساک زدم":واقا نمیدونم چرا...قیافه من استایلم به چیم میخوره خداااییییی!!!ولی یبار ی بنده خدایی راجبم همچین چیزیو گفته بود و همه هم باور کرده بودن://جالب بود با اون پسره هم ک میگفتن دوکلام بیشتر حرف نزده بودمم درکل تازه اونم مجازی...ازین شاخا بود پسره خوشم نمیومد...لاقل ی هنرمندی چیزی
2."مهسا دوجنسس""مهسا ترنسه درواقع":خب اینو زیاد شنیدم و البت تعجبم نمیکنم بخاطر استایلم ولی خب نیسم واقا!راسش اونقداهم شبی پسرا نیسم.استایلم چون یکم سینه هام تخته(یکم ک چ عرض کنم..هعی!البت جدیدا بزرگتر شده هاهاها!)و خب همیشه خدا هم لباسای چن سایز گشادتر میپوشم شاید مردمو ب شک بندازه ولی چ خوبه اول از خود طرف بشنویم بعد بگیم..راسش سر یسری خیلی ناراحت شدم اونم ی گروه پسر بودن ک دوسام بودن و اینارو راجبم گفته بودن که خب باهاشونم قطع رابطه کردم کلا(باز بگید دوستی با پسرا اصا toxicنیس!اره تا وقتی پیششون ی دختر کامل باشی...)
3."مهسا لزبینه":یسسسس!البت بایم ولی اکثرا میگن تو دروغ میگی تو درواقع لزبینی وانمود میکنی پسرارو هم دوس داری تا بتونی تو این بحث هیجان انگیز با دخترا هم صحبت باشیXD
4."مهسا خیلی از توجه خوشش میاد و خودشو جر میده تا شاخ باشه":خب اگ میخاسم شاخ باشم ک خیلی وقت پیش دراین وبو تخته میکردم!راسش این قضیه ازونجا شروع شد ک من هفتم ک بودم این موزیکالی خ ترند شده بود و منم خیلی خوشم اومد بااهنگ mad hatterملانی مارتینز ی ویدیو ساختم...ولی خب اونموقع هنو تو ایران زیاد جانیفتاده بود و بیشتر تو خارج ترند بود...خلاصه من فرداش ک رفتم مدرسه کلا موقع راه رفتن اسم ایدی خودمو ازدهن این بیجنبه ها میشنیدم://تازه چن ماه بعدشم یکی از دوسام از استوری یکی از بچه های مدرسمون اسکرین فرستاد ک ازون اهنگه اسکرین گرفته بود و گفته بود(جوکرو یادتونه؟)و خب اونموقع ایدی من jxker._.mahsa بود چون واقا ازون کاراکتر خ خوشم میومد و خودمم باهاش نوکیده بود و چیز عجیبیم نبود فیلمشم تازه ها اومده بود.جالب بود من حتی تاقبل اینک دوسم برام اسکرین استوریشو بفرسه اسم دختره رو هم نمیدونسم://و خب تو هالووین سال بعدشم جوکر شدم با دوسام جشن گرفتیم سرهمونم کلی زر زدن پشت سرم ک اره مثلا میخاد خارجی بازی دراره...من کلا از هالووین خوشم میاد و خب چ فرقی داره واقا؟جالبه خودشون سر ولنتاین با رلاشون استوریارو نوکیدن.و یسال بعدم با موزیکالیاشون همون چیزی ک منو سال پیشش بخاطرش دس مینداختن(جلو روم ک ن پشت سرم...تااین حد جرعت نداشتن)خلاصه من ب جوکر معروف بودم یمدتی...
5."مهسا سکس چت کرده تاحالا":یسسسس...من واقعا کردم پنهانشم نمیکنم...سو وات؟
6."سیگار میکشه":راسش خیلیا اینو بهم میگن البت قبلا بیشتر بم میگفتن چون یکم ظاهرا ی چس مثقال زیادی لش میزنم(چی گفتم!)و قبلا بخاطر کمبود اهن زیر چشام گود بود یکم و خلاصه ب سیگاریا زیاد میخوردم...ولی الان دگ شکرخدا کمبود اهنم جبران شدم زیرچشام گود نیس دگ بهم نمیگن(باور کن حالا ی عده میگن ما ک میدونیم تازه ترک کردی)
7."عکس سکسی برا کسی فرستاده":قضیه ازونجا شرو شد ک یکی از دوستان سابقم برا شوخی ی بدن ک خیلی شبی من بودو شطرنجی کرد و فرستاد ی گروهی و وانمود کرد ک منه و خب خیلیاهم تو اون گپ باور کردن.و اخرشم خودش گف ک اون من نبودم و عکس اصلیو نشون داد...حقیقت اینه تاحالا شده از خودم عکس اونجوری بگیرم ولی برا کسی نفرستادم...در عوض تا دلت بخاد ازین و اون نود دارم...هاهاها
-------------------------------------------------------------------
پ.ن:شما راجب من چه فکری میکنین؟فک میکنین چجور ادمیم؟
پ.ن2:عجیب ترین چیزی که کسی راجبتون گفته چیه؟
پ.ن3:اگ خواسین بگین منم نظرمو راجبتون بگم :))
پ.ن4:گایز این چن وقتی خبر خیلی عالی بدسم رسید و اونم این بود ک من درحقیقت فیزیکو نیفتاده بودم!ظاهرا دبیر باکا ندیده بوده سوال اخرو پشت برگه نوشتم جوابشو بااینک حتی فلشم زده بودم و این ینی نمره ام درواقع 16/5 بوده ینی یسسسسسس!!!برام خوشال شین
پ.ن5:این چن وقت خیلی موجود بازیگوشی شدم و اصا درس نخوندم و هیچ کاری برا خودم نکردم و دوباره تو دریای بی کران یوتیوب غرق شدم...واقا متنفرم وقتی این اتفاق میفته.بخاطر همین دارم سعی میکنم نرم سراغ یوتیوب هرچن خ سختههههه.ی یوتیوبر جدیدم یافتم ب اسم cody ko و دوسش noel miller...اسیر شدیم بخدا.دوچرخمم پنچر شده ی هفته و خرده ایه بابامم امروز فردا میکنه..واقا دارم عصبی میشم از دسش...تو کارش ارتقا گرفته و خب خیلی یهو کارش بیشتر شده این چن وقت میدونم باید درک کنم ک سرش شلوغه ولی منم دارم اوقات سختیو میگذرونم...دوچرخه چیزی بود ک باعث میشد از عصبی بودنم کم بشه و ارامش بگیرم...دارم دیوونه میشم...دیشبم حقیقتش دیدم حالم خوب نیس دوباره با تنها دو ادم رو کره زمین رفتم بیرون ک باعث میشن حالم بهتر شه و گس وات؟ایندفعه برخلاف همیشه پیش رف...انگار یچیزی تغییر کرده بود و این باعث شد ن تنهاحالم خوب نشه بلکه بدترم بشه ازین حقیقت ک انگار دگ نمیتونم بااونا اون حس خودم بودنو داشته باشم...البت شایدم باز دارم دراما کویین بازی درمیارم کلا دوساعت بیشتر باشون نبودم و تو مود خوبیم نبودم...امیدوارم این باشه درغیر این صورت دوباره قراره ی ضربه روحی ناجور بخورم






دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 10 شهریور 1398  01:14 ب.ظ

sunrise

چهارشنبه 16 مرداد 1398 12:28 ب.ظ

نویسنده : whcaw
Image result for sunrise aesthetic
hi hoes!
شرمنده تا این موقع نیومدم راجب تجربم درمورد طلوع خورشید بنویسم
یکم گرفتار بودم حالمم خوب نبود با مامان ن چندان گرامیمم درگیر بودم ک نمیخام برم پیش روانشناس و ...خلاصه بزگریم!
بریم ادامه...

ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 18 مرداد 1398  12:21 ب.ظ

staying up all night

سه شنبه 1 مرداد 1398 04:14 ب.ظ

نویسنده : whcaw
Related image
 هی dudes!
وا ساپ؟
حقیقتا دیروز داشتم با خودم فک میکردم ک...با خونه خالی عملا هیچ غلطی نمیتونم بکنم!
همش 24/7 غر میزنم ک بابا مامانم مزاحم برنامه های خفنم هسن ولی دیروز از عصر تا نیمه شب خونمون خالی شد
هیچ سکرت لاوری قرار نیس بیاد خونم بعد ک یهو مامان بابام اومدن قایم شه تو کمد...بعدم یواشکی فرار کنه(فیلم زیاد دیدم میدونم)
درواقع اصا قرار نبود ک من دیروز بیکار باشم تنهایی ولی...شد دگ
قضیه ازین قرار بود ک با چنتا از دوسام برنامه بیرون گذاشته بودیم...بابام ک باید داداشمو میبرد ارایشگاه(پیرایشگاه؟) تا موهاشو کوتا کنه بعدشم باید میرف کلاس فوتبال
منم تا بعدازظهر حالم خوب بود...یهو نیم ساعت قبل بیرون رفتن یهو ی حالت دارک و عجیبی سراغم اومد ک میگف"باید بمونی خونه مهسا!جرعت داری پاتو بزار بیرون.."حقیقتا این چن وقت خیلی اوکی بودم نمیدونم چیشد یهو ولی یهو به سراغم اومد و هیچی دگ://
مامانمم با تاسف نگام میکرد اخرم ول کرد رف خونه مامانبزرگم...و من تنها موندم خونه دگ
دلتون برام نسوزه(صدایی از بین حضار"از همو اولم دلمون برات نمیسوخت فک کردی کی هسی:/")و راجب حالت هم زیاد علاقه ای ندارم توضیح بدم میدونم قبلا گفته بودم راجبش پست میزارم(اگ از خوانندگان قدیمی"نه چندان" وب هسین...)ولی خب نمیدونم ب دلایلی ک خودمم ازش سردرنمیارم نمیتونم راجبش حرف بزنم
ینی بقیرو میبینم ک با حالتای ن چندان نرمالی مث anxiety یا دوقطبی یا...سروکله میزنن و خب خیلی راحت و دقیق میتونن راجبش توضیح بدن تو بلاگاشون و خیلی راحت ب همه اعلام میکنن با جزییات  ولی خب من اصا خوشم نمیاد...سختمه واقا ...اطرافیان نزدیکمم فقط بشون گفتم ک همچین جوری میشم و اسمشو گفتم تا خودشون برن سرچ کنن راجبش بخونن...انی وی...برگردیم سر موضوع اصلی
خلاصه اون حالت بسی چرند و پرند برمن غلبه کرد و من خونه نشین شد...و حقیقتا هیچ ایده نداشتم چکار کنم وقتیکه حالم بهتر شد!(ک خب خیلی سریعم اوکی شدم ایندفه...فک کنم فق میخواست مطمعن شه من نمیرم بیرون اونروز://)
مجموعه کارایی ک انجام دادم:
1.بخش عظیمیش رو تو یوتیوب گذروندم (باjoewoahy , jerm bot  و tomuchtea و lauren brodauf و...)
2.اهنگ گذاشتم و تا تونسم رقصیدم(ولی ناموسا هرکس twerk های منو ببینه ن تنها ترن ان نمیشه بلکه از خنده هم جر میخوره://)
3.تا تونسم ویس دادم و ب این و اون زنگ زدم و صداهای عجیب غریب دراوردم...فکرشو کن حتی ب اکسمم پی ام دادم تو این گیرودار...بخاطر اسایش خودتونم شد شماره هاتون بمن ندین چونک:1.هیچوقت بهتون زنگ نمیزنم یا جوابتونو نمیدم
2.بعضی وقتاهم مث دیروز ی همچین کارای عجیب و غریب و کریپی انجام میدم:))ک خودتون دکممو بزنین


و بالاخره تو این گیرودار...ی ایده ب ذهنم رسید!
بچها من تاحالا طلوع افتابو ندیدم...ینی دیدما ولی مثلا تو ماشین بودم تازه از خواب بیدار شده بودم اعصابمم ک تخمی(نا به سامان!)بود و خلاصه هیچوقت دقیق توش غرق نشدم
گفتم ک یه شب تا صب بیدار بمونم و بعدم طلوع رو ببینم و با طلوع افتاب یکی بشم و بعدم در افق های بی کران محو شمو...
خب دگ extra بازی بسه:/
خواسم برا جالب تر کردن ماجرا با شماها بیدار بمونیم اگ پایه باشین
فقط چ زمانی این واقعه خجسته رو ب حقیقت بپیوندونیم(خااار جمله بندی...)
چ زمانی قراره این واقعه خجسته به حقیقت بپیونده؟( yasss thats it!)
من بنظرم جمعه شب این هفته(لطفا 5شنبه نه ساعت هفت صب امتحان قلمچی دارم:/!)
پایه این؟محل تجمعمون هم بگید پلیز...تو همی وب باشه یا یجای بهتر اگ میدونین؟
و خب how to do this:
1.روی پشت بوم یا تو حیاط بهترین ویو رو داره...اگ در توانتون هم نیس تو خونه بمونین شبو فقط موقع طلوع بیاین بیرون
2.مرحله مهم ماجرا snackssss!خوراکی و قهوه و چایی هم ک اصل کاریه(دس کم برا من!شما هرنوشیدنی ک دوس دارین دگ)
3.کارای مختلفی میشه انجام داد...من خودم میخام بنویسم...اهنگ گوش بدم...عکس بگیرم(قطعا!)نقاشی کنم...و اگ پایه باشین با شما حرف بزنمممم
همی دگ!



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 1 مرداد 1398  06:15 ب.ظ



تعداد کل صفحات : 5   1 2 3 4 5
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic